تبليغاتX
میان فرهنگی ایران

گاهنامۀ هنر و مبارزه

20 آوریل 2012


 

انرژی هسته ای

خلاقیت هنری

مبارزۀ طبقاتی

در جبهه ای مشترک

علیه امپریالیسم جهانی و آلترناتیوهای آن

خلق های جهان علیه امپریالیسم و اختناق پیروز خواهند شد


نخستین موضوع مفهوم تهدیدات ایالات متحده و کشورهای هم پیمان با او در ناتو علیه ایران است که طی سال ها، دست کم از سال 2003 تا به امروز ادامه داشته است.

مفهوم این تهدیدات – در رابطه با موضوع تولید انرژی هسته ای در ایران -  متأسفانه در رسانه های حاکم غالبا به عمد و یا از روی ناآگاهی به دقت مطرح نشده است. روشن است که رسانه های حاکم در عرصۀ بین المللی، به دلایل تبلیغاتی، و به شکلی که میشل شوسودوسکی به آن پرداخته و می گوید که این رسانه ها کاری نداشته اند به جز «واژگونه جلوه دادن حوادث جهان» به شکلی که بتوانند جنایتکاری های امپریالیسم را در اذهان جهانی به عنوان «مداخلۀ بشر دوستانه» جلوه دهند. و همین امر نیز خود به تنهائی گواه بر یکی از تناقضات عمیق نظام سرمایه داری و جامعۀ طبقاتی است که از پیشرفته ترین ابزارها – محصولات چهار انقلاب صنعتی در تاریخ بشریت – برای دروغ پردازی و تحریف واقعیات استفاده می کنند.

علاوه بر این، دست کم یک نکتۀ دیگر نیز هست که درک مفهوم این تهدیدات را مخدوش ساخته و آن هم بی اطلاعی از استراتژی نوین ایالات متحده است. میشل شوسودوسکی طی مقالات متعدد، (که نویسنده تمام آنها را به فارسی ترجمه کرده و در دسترس عمومی می باشد)، این موضوع را توضیح داده است (1و 2).

از دیدگاه استراتژی نوین ایالات متحده، تفاوتی نخواهد داشت که ایران طرح ساخت سلاح هسته ای داشته باشد یا نداشته باشد. از دیدگاه استراتژی نوین ایالات متحده، مسئله به قابلیت فنی و دانش علمی ایران مرتبط می باشد. به عبارت دیگر از دیدگاه استراتژی نوین ایالات متحده، موضوع به این شکل مطرح می گردد که : میزان رشد نیروهای مولد در ایران در چه حدی است و تا چه اندازه می تواند طی مدت زمان مشخصی (...) به ساخت سلاح هسته ای نائل آید.

در نتیجه می بینیم که آن چه دراصل، بن مایۀ اصلی نگرانی های غرب امپریالیستی را در رابطه با ایران تشکیل می دهد، میزان رشد نیروهای مولد هستند. این نیروهای مولد در ایران نباید به سطحی برسند، که در صورتی که بخواهند، طی زمان مشخصی، قادر به ساخت سلاح اتمی باشند.

در رسانه های غربی غالبا می شنویم که ایران را متهم می کنند و مدعی می شوند که ایران با ساخت بمب اتمی می خواهد ایران را به «معبد» تبدیل کند [ فعل سانکتوآریزه را به کار می برند به معنای تبدیل کردن مکانی به معبد و حالت تقدس ایجاد کردن و باز هم به معنای محافظت کردن است](3). تأکید ما روی کاربرد چنین فعلی، بیشتر از این جهت است که نشان دهیم که غرب امپریالیستی «بمب اتمی ایران» را برای اعمال سیاست های خودش بی مناسبت می بیند. «بمب اتمی ایران» مانع خواهد بود. فرهنگ استعماری و تجاوز به کشورها و تاراج اموال سرزمین ها و کشتار مردم بی گناه در اذهان عمومی مردم کشورهای غربی از طریق دستگاه های رسانه ای و آموزشی در تمام سطوح کاملا جا افتاده است. در نتیجه اگر به دقت مطالب رسانه های امپریالیستی و غربی را مطالعه کنیم، به این نتیجه می رسیم که دست آخر، ایران حق ندارد دارای آن قدرتی باشد که بتواند در برابر طرح هایی که «آنها» برنامه ریزی کرده اند، از خودش دفاع کند و کشورش را «سانکتوآریزه» کند. ایران باید بی دفاع باشد که «ما» هر کار دلمان خواست انجام دهیم.

فعل «سانکتوآریزه» دست کم در رسانه های فرانسوی باید برای ما اهمیت خاصی داشته باشد، چرا که به راحتی و با سخاوتمندی تمام و بی هیچ کتمانی به کار برده می شود، و در واقع گویی به چشم انداز عمومی پاسخ می گوید – همه خواهان همین امر هستند که ایران «سانکتوآریزه» نشود...همین موضوع به ما نشان می دهد که فرهنگ استعماری تا چه اندازه ها نزد ملت هایی که امپریالیسم جمعی را تشکیل می دهد، تا چه اندازه گسترده بوده و رواج دارد.

و به همین علت نیز هست که انتقاد به سیاست های نظامی ایران و هزینه هایی که برای دفاع ملی به ایران تحمیل شده است، همواره مورد اعتراض اپوزیسیون های ایرانی بوده، و هر پیشرفتی در این زمینه برای این نوع اپوزیسیون ها ناگوار به نظر می رسد، و چنین اقدامات امنیت ملّی را به عنوان سیاست جنگ طلبانه تلقی کرده اند، و از سوی دیگر سعی می کنند پیشرفت های امنیتی را تنزل داده و بی تأثیر جلوه دهند. یعنی گفتمانی کاملا متناقض که یک بار دیگر گواه بر بی اعتباری آنان است.

 

در نتیجه، مسئلۀ «بمب اتمی تخیلی و یا واقعی ایران» مستقیما به موضوع استقلال ایران گره می خورد.

با این حساب – در صورتی که صورت مسئله را تنها به موضوع هسته ای محدود سازیم و بپذیریم که درد بی درمان امپریالیسم جهانی موضوع سلاح هسته ای تخیلی و یا واقعی ایران است -  دو سنجه برای امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحده مطرح است 1) میزان رشد نیروهای مولد. 2) طول زمان برای دست یابی به فن آوری و ساخت سلاح هسته ای که این نیروهای مولد در ایران – به شکل احتمالی -  قادر به آن هستند.

به همین علت، بین مطالبی که در مورد احتمال حمله به ایران و تعیین اهداف برای بمباران مطرح شده بود، دانشگاه ها نیز جزء اهداف نظامی معرفی شده بودند. ولی توجه داشته باشیم که نگاه غرب امپریالیستی مشخصا روی چه منطقه ای تمرکز پیدا کرده است : نیروهای مولد.

سنجه ای روشن برای شناخت هویت اپوزیسیون های ایرانی

مدافع حقوق بشر و خدمتگذار اهداف امپریالیستی

اپوزیسیون نابارور


این استراتژی نوین، همان سنجه ای را مطرح می سازد که به ما اجازه می دهد تا هویت اصلی اپوزیسیون های ایرانی - که در بورس امپریالیستی شرکت دارند - را تشخیص دهیم. موضوع بسیار روشن است و نیازی به نوشتن رمان نیست که تمام پشتیبانی های غرب امپریالیستی از به اصطلاح آلترناتیوهای ایرانی صرف پشتیبانی از گروه ها و یا افرادی می شود که –  با رشد نیروهای مولد در ایران خصومت داشته باشند.

به همین علت در تخیلات بخش مهمی از آلترناتیوهای ایرانی، کسب قدرت در شرایط تخریب زیربناهای کشور و روی اجساد میلیونی امکان پذیر است. به عبارت دیگر چنین شرطی را پذیرفته و علاوه بر این دائما برای مقامات عالی ایالات متحده نامه نگاری می کنند که بروید و ایران را بمباران کنید.

به عبارت دیگر – و موضوعی که باید بیش از همه مورد توجه ما قرار گیرد -  بهترین آلترناتیو برای امپریالیسم جهانی – آمریکا – در ایران، آلترناتیوی است که با تولید و رشد نیروهای مولد خصومت بنیادی داشته باشد. به همین علت نیز بود که نویسنده بارها در نوشته های پراکنده، اپوزیسیون های ایرانی در خارج از کشور را، به شکل متناقضی، بارزترین نمایندۀ طبقۀ حاکم ایران، یعنی بورژوازی وابسته و معامله گر ارزیابی کرده است.

اصولا نظام سرمایه داری، و بورژوازی به عنوان طبقۀ حاکم، مانع بزرگی برای رشد نیروهای مولد و سازندگی و خوشبختی و سعادت نوع بشر می باشد. چرا؟ خیلی ساده، به این علت که هدف از تولید پاسخ گویی به نیازهای مبرم جوامع نیست، بلکه هدف سود بیشتر برای سرمایه داران است...(البته شاید بین بورژوازی تولید کننده و بورژوازی مالی باز هم تفاوت هایی را در نظر می گرفتیم)

ولی بورژوازی وابسته و معامله گر از مضمحل ترین نوع جانورانی است که نظام سرمایه داری در دوران استعمار و تقسیمات جهان و استعمار نوین و تقسیم دوبارۀ جهان که امروز شاهد آن هستیم، به وجود آورده است. بورژوازی وابسته و معامله گر، به شکل بنیادی با تولید، کار، خلاقیت، پژوهش علمی، عقل و خرد خصومتی آشتی ناپذیر دارد. به همین علت نیز هست که آلترناتیوهای ایرانی در غرب، و اصولا میان فرهنگی ایران در عرصۀ بین المللی در سیرقهقرایی سقوط آزاد می کنند.

به همین علت نیز هست که تمام تولیدات هنری، فرهنگی، اجتماعی و حتی در سطح دانشگاه ها در طیف ایرانیان خارج از کشور در غرب امپریالیستی که ظاهرا نقش آلترناتیو را به عهده دارند، قلابی و ساختگی از آب در می آید.

نویسندۀ این نوشته در بررسی تعدادی از آثار میان فرهنگی ایران در وبلاگ «میان فرهنگی ایران»( نشان می دهد که چگونه مجموعه ای از آثار ظاهرا پراکنده، در زنجیره ای از سنجه ها، خصوصیات، مجموعۀ همآهنگ و یکپارچه ای را تشکیل می دهد، که آن را ناتوی فرهنگی و هنری نامیدیم.

در این جا نویسنده از استراتژی نوین آمریکا و خصومت آن با رشد نیروهای مولد در ایران، و در نتیجه اتحاد آن با نیروهای غیر مولد در طیف اپوزیسیون نتیجه می گیرد که [میان فرهنگی ایران] در طیف اپوزیسیون ضد فرهنگی و دشمن هنر و خلاقیت هنری است.

البته این یک نگرش کلی بوده، ولی این نظریۀ کلی در تحلیل جزئیات و در رابطه با آثار مشخص نیز پاسخ می دهد.

ویترین آلترناتیو با دلارهای امپریالیستی همیشه نمونه های ظاهرا قابل عرضه برای نمایش در اختیار دارد، ولی آن چه این ویترین را سرپا نگهداشته سامانه ای اختناق آمیز و بر اساس کار کردی تبعیض آمیز بوده و در روند تحولی  - و احتمالی – خود باید همین سامانه را کارگزاری کند.

به همین علت نیز هست که حرفی از آموزش هنری نیست، ولی بر عکس، رسانه ها دائما نمونه هایی از خلاقیت های نابغه آسا، و کشفیات غیر قابل منتظره ، کودک شش یا هفت سالۀ نابغه که پیکاسو را در جیبش می گذارد، مرجان ساتراپی فیلم ساز از آب در می آید و آذر نفیسی نیز به پر فروش ترین ها در روی پنج قاره تبدیل می شود. و این کاروان نابغه ها و کشفیات شگفت انگیز نیز هم راهان منتقدی نیز دارد که وجه مشخصۀ آنها ناآشنایی با گفتمان و مسائل و مشکلات هنری و فرهنگی بوده، و سرنوشت خلاقیت در جامعه نیز اگر دورا دور و از فاصلۀ هزار و چهار صد و هشتاد کیلومتری چیزی از آن به گوششان رسیده باشد، در هر صورت جزء مسائل فوری آنها به حساب نمی آید. و علاوه بر این یک مورد دیگر نیز معرف چنین منتقدین هنری و فرهنگی نیز می باشد و آن هم این است که تنها در خصوص جایزه بگیر ها سر و کله شان پیدا می شود، یعنی وقتی که بازار گرم و شلوغ است. و تنها تکیه گاه و تنها گفتمان این نوع منتقدان محافل و گفتمان قدرت است، و همین ویژگی همان خصوصیتی است که اپوزیسیون و پوزیسیون را در پیوند و اتحاد تنگاتنگ – دوش به دوش – علیه خلاقیت هنری و فرهنگی و در نهایت تولید به مفهوم گستردۀ آن نشان می دهد...

با این وجود به شکل استثنائی در یک مورد خاص اپوزیسیون های ایرانی واقع گرایی بی بدیلی را از خود نشان داده اند : آنها در جبهۀ قدرت موضع گرفته اند.

ولی اخیرا در صحنۀ بین المللی حوادثی روی داده که تا حدودی  سر و صداها رو به خاموشی رفته است. طرح امپریالیستی در سوریه با شعار معروف «راه تهران از دمشق می گذرد» دچار اختلال شده و شاید هم که پروندۀ خاورمیانه مختومه اعلام شده باشد (؟).

یکی از پرسش هایی که می توانیم مطرح کنیم، این است که با توجه به شکست طرح براندازی جمهوری اسلامی توسط امپریالیست ها، اپوزیسیون های ایرانی به چه سرنوشتی دچار خواهند شد؟

اخیرا ایمیلی دریافت کردم که تحت عنوان «دادگاه دهۀ خونین»، «کارزار بین المللی برای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی»، البته نامی از گروه ها و سازمان های اپوزیسیون برده نشده بود – به استثناء «جمعی از اعضای خانواده های جان سپردگان دهۀ شصت و جان به دربردگان از کشتار زندانیان سیاسی» که هنوز ابهام آمیز و نامشخص به نظر می رسد، ولی نام «سازمان ملل متحد، سازمان عفو بین الملل و حقوق بشر» و یک تیم بین المللی حقوقی :

« یک تیم بین المللی حقوقی، متشکل از سرشناس ترین و مجرب ترین حقوقدانان بین المللی و ایرانی؛ پرفسور جان کوپر، پروفسور ریچارد فالک، سیر جفری نایس، پروفسور اریک دیوید، پرفسور پیام آخوان، دکتر نانسی هورماشیا، دکتر هدایت متین دفتری و پروفسور کادر اسمال(زوئیه 2011 در اثر سکته قلبی در گذشت)، این دادگاه مردمی را سازماندهی کرده و با دعوت از شخصیت های حقوقی و غیرحقوقی و قضات سرشناس جهانی همراه با یک تیم دادستانی متشکل از هشت حقوقدان ایرانی و غیرایرانی به سرپرستی پرفسور پیام اخوان و سیر جفری نایس، آن را برگزار می کنند

نام دو پرفسور و دکتر ایرانی نیز بین آنها دیده می شود «پرفسور پیام آخوان، دکتر هدایت متین دفتری»، تیترهای دانشگاهی تا حدودی خیلی زیادی اطمینان بخش و معتبر به نظر می رسد. نویسنده در اعتبار علمی و دانشگاهی نام برده ها هیچ اظهار نظر خاصی ندارد، ولی ما باید قویا نسبت به مدارک تحصیلی و مشاغل دانشگاهی ایرانیان به طور کلی در اروپا و آمریکا و کانادا تردید داشته باشیم. تا اطلاع ثانوی تنها کارهای علمی افراد هست که می تواند برای ما مطرح باشد. البته داوری دربارۀ کارهای علمی مستلزم آگاهی در آن زمینه است. متأسفانه اگر نگوییم تمام، دست کم می توانیم بگوییم که بخش بسیار مهمی از کارهای دانشگاهی در غرب مشخصا و دقیقا با مسائل سیاسی ارتباط داشته و در چشم انداز انتظارات کشورهای ذینفع امپریالیستی انجام گرفته که غالبا بورس پژوهشی آن را نیز خودشان پرداخت کرده اند. چنین دانشگاهیانی در عین حال برای رسانه های اپوزیسیون در خارج از کشور به عنوان منبع آگاه و یا تحلیل گر این و یا آن مسئله به خدمت گرفته می شوند.

به موضوع اصلی خودمان باز می گردیم، در مورد اپوزیسیون ها، و با توجه به نمونه ای که در بالا مطرح کردیم، روشن است که از این پس، با حذف طرح براندازی، حتی به شکل موقتی، وظیفۀ اپوزیسیون ها صرفا تبلیغاتی خواهد بود. ایالات متحده و اروپا از این تبلیغات برای فشار روی ایران و به همین نسبت چین و روسیه و کشورهای پنج(اتحادیۀ چین، روسیه، هند، برزیل و آفریقای جنوبی) که از ایران دفاع می کنند ( در واقع از خودشان دفاع می کنند) به عنوان آلترناتیو نوین برای مقابله با پیش روی های خونبار و مخرب ناتو، استفاده خواهد کرد. در نتیجه «دادگاه دهۀ خونین» هدف بشر دوستانه و یا به صرف پشتیبانی از کمونیست های ایران انجام نمی گیرد، اگر نگرانی شان حفظ جان کمونیست ها بود، جنگ سرد راه نمی انداختند و در ویتنام 5 میلیون نفر را به قتل نمی رساندند با نتایج بسیار هولناک در بمباران های شیمیائی مانند : کودکان دی اکسین.

علاوه بر این طرح های تروریستی علیه ایران را نیز باید به این مجموعۀ تبلیغاتی و رسانه ای اضافه کنیم، که توسط اپوزیسیون های حرفه ای و مسلح در ایران انجام می گیرد. چنین حرکاتی در عین حال نشان می دهد که امپریالیست ها به دستیاری اپوزیسیون ها، (احتمالا، یعنی گروه هایِی که چنین کارهائی از عهدۀ آنها ساخته است) کردهایی که استان کردستان را می خواهند از ایران جدا کنند، و یا مجاهدین خلق، و غیره... در پی تحریک ایران هستند. به عبارت دیگر اعمال تروریستی در ایران گواه بر این امر است که امپریالیست ها طرح جنگ علیه ایران را رها نکرده اند – در هر صورت از سیاست تروریستی برای اعمال فشار روی ایران استفاده می کنند. طرح تجزیۀ ایران نیز مثل تمام گزینش های دیگر برای گسترش امپراتوری، روی میز پنتاگون هست.

ولی طرح ملت ایران را نیز نباید فراموش کنیم که آنها نیز تمام گزینش های ممکن برای دفاع از کشورشان را روی میز یا زیر میز گذاشته اند.

چنین وضعیتی برای اپوزیسیون ها به عنوان خدمتکار سیاست های امپریالیستی از یک سو، و اقتدارگرایی و حکومت مذهبی در ایران از سوی دیگر، گویی کار نقد پیشگام و اپوزیسیون به مفهوم واقعی کلمه را به تعطیلی واداشته، خصوصا از این جهت که هر گونه انتقادی علیه رژیم حاکم در ایران، و یا هر گونه نقد اجتماعی در [سیاه چالکان] تبلیغات امپریالیستی برای اهداف خاص امپریالیستی بلعیده می شود. نتیجه این است که، خصومت امپریالیسم جهانی و متحدان آنها و طبقۀ بورژوازی معامله گر و وابسته – در جامۀ اپوزیسیون آلترناتیو و انقلابی برای «رژیم چنج»، در تمام عرصه ها و در تمام مراحل حضور دارد و تأثیر مخرب خود را در رابطه با نیروهای مولد بر جای می گذارد. در این جا ما به مشکلات نقد اجتماعی اشاره کردیم که به نوعی خاص در پیوند با رشد نیروهای مولد قابل بررسی می باشد. اپوزیسیون ها ایرانی که در جبهۀ ناتو و قدرت های امپریالیستی موضع گرفته اند، در واقع نقش سوزن بان ریلی را به عهده دارند که لکوموتیو – نقد اجتماعی – را منحرف و یا متوقف می سازند.

به همین علت افشای دائمی اپوزیسیون های ایرانی در غرب امپریالیستی جزء لاینفک  مبارزۀ طبقاتی برای پیشگامان ایران است.


پی نوشت :

1) میشل شوسودوسکی . در آستانۀ سومین جنگ جهانی، هدف: ایران. (در 8 بخش)

2)میشل شوسودوسکی . آیا واشینگتن برای هلوکاست هسته ای طرح ریزی کرده است؟ (در سه بخش)

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com

Sanctuariser 3)

4) 

وبلاگ میان فرهنگی ایران

http://interculturel.blogfa.com

جبهۀ جنگ طبقاتی

ضرورت مبارزه برای دفاع از فرهنگ

1) چند تحلیل دربارۀ برنامه های رادیو بین المللی فرانسه بخش فارسی.

2) تحلیل دربارۀ سینمای ایران در محافل بین المللی

3) تحلیل رمان سه خدمتکار نوشتۀ گلی ترقی

4) تحلیل رمان لولیتا خوانی در تهران نوشتۀ آذر نفیسی

5) تحلیل هم نوایی ارکستر شبانۀ چوبها نوشتۀ رضا قاسمی

6) تحلیل آثار مصور مرجان ساتراپی و فیلم پرسپولیس

7) تحلیلی دربارۀ صمد بهرنگی.

مقایسۀ [تلخون] اثر صمد بهرنگی و [چکاوک پرنده و خواننده] اثر گریم

8)دربارۀ جنجال خبری : تصاویر عریان گلشیفته فراهانی (در 4 بخش)

 

+ نوشته شده در 2012/4/20ساعت توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه

(میان فرهنگی ایران و جهان)

http://interculturel.blogfa.com/

20 فوریه 2012

حمید محوی

 

دربارۀ جنجال خبری : تصاویر عریان گلشیفته فراهانی

بخش چهارم

خبر تب آلود عریان ساختن پستان سمت راست گلشیفته به دست خود او در مقابل دوربین فیلم برداری، علی رغم موج گریپ تازه ای که فرانسه را در می نوردد، تقریبا به فراموشی سپرده شده، ولی غالبا تحلیل های ما در گاهنامۀ هنر و مبارزه، هیچ گاه و هرگز به مقولات یک برای همیشه و ثابت تعلق نداشته و دائما در حال تحول است. به همین علت نیز هست که نویسنده بیشتر در موقعیت پژوهشگر قرار دارد تا روزنامه نگار حرفه ای.

این بار می خواهیم تعبیر اپوزیسیون های خائن که در خدمت اهداف امپریالیسم جهانی به رهبری ایالات متحده، و بعضا با دلارهای نفتی شیخ قطر را مد نظر قرار دهیم و علاوه بر این می خواهیم آن را تأیید کنیم. در نتیجه شما در این جا با رویداد تاریخی عجیب و غریبی سروکار دارید، چون که هرگز دیده نشده که گاهنامۀ ما این نوع حرفها را تأیید کند. البته تأیید ما در این جا نیز کاملا موقتی خواهد بود تا به رد آن برسیم.

در نتیجه این بار می توانیم کار گلشیفته را به عنوان حرکتی انقلابی تعبیر کنیم. و می توانیم بگوییم که او محدودیت هایی که جمهوری اسلامی و توده های عظیم مردم ایران برای زنان قائل شده اند را در یک حرکت ساده ولی قاطعانه با عریان ساختن پستان سمت راستش به چالش می طلبد. آفرین.

در طیف آنهایی که طرفدار آزادی پوشش برای زنان و مردان هستند، شیوه های بیانی گوناگونی وجود دارد، و ما می توانیم کار گلشیفته را به عنوانی یکی از شیوه ها بیانی و پیشنهاد برای شیوۀ مبارزاتی تلقی کنیم.

با یادآوری این نکته که متأسفانه ضعف بنیادی طیف مبارزان برای پوشش آزاد این است که هیچ گاه به وجه اقتصادی پوشش توجهی نشان نمی دهند، زیرا شلوار و یا کفش و یا پیراهن را باید در بازار خریداری کرد، و وقتی شما به اندازۀ کافی پول نداشته باشید مجبور هستید که از شلوار رنگ و رو رفتۀ چهار سال پیش و یا کفش ده سال پیش که کف آن هم ترک برداشته استفاده کنید. با توجه به چنین چرخش و پیچشی که ما خیلی سریع به آن اشاره کردیم، حرکت انقلابی گلشیفته را اندکی دچار تزلزل می سازد، زیرا به شکل ضمنی معنایش این است که در آن جایی که او دست به چنین کاری زده، برای پوشش زنان و مردان آزادی وجود داشته است، در حالی که چنین نیست. شما وقتی در خیابان های پاریس راه می روید اختلاف طبقاتی را کاملا از روی وضع ظاهر افراد می توانید تشخیص دهید.  

آنهایی که سر و وضع مرتبی ندارند، کاملا آشکار است توان خرید نداشته اند. در نتیجه فراخواست گلشیفته در سطح شناور می شود. بله البته، در فرانسه، شما آزاد هستید پستانتان را نشان دهید، و آزاد هستید هر نوع لباسی که دلتان می خواهد بپوشید، ولی مشکل زمانی این نظریه را دچار تزلزل می سازد که لباسی را که انتخاب کرده اید، بهایش را باید به صندوقدار فروشگاه بپردازید، و این موضوعی است که همیشه امکان پذیر نیست. در نتیجه آزادی پوشش مستقیما با وضعیت اقتصادی و اجتماعی و حرفه ای شما بستگی پیدا می کند.

حرکت انقلابی گلشیفته فراهانی، یک بار دیگر برای چندمین بار دچار فروپاشی می شود، زیرا سیاست های استعماری از دیرباز و امروز امپریالیسم جهانی نه تنها برای کشورهای دولت و رئیس جمهور تعیین می کنند، بلکه در عین حال بر اساس نیازهایشان از نظریات انقلابی نیز بهره می گیرند و یا نظریاتی را به عنوان نظریات انقلابی تشویق می کنند.

به عبارت دیگر [دام انحرافی] امپریالیستی دقیقا مشابه [دام انحرافی] در روند آزار و شکنجۀ روانی توسط «نارسیس عصبی منحرف» است. نارسیس عصبی منحرف نیز مشخصا نقطۀ ضعف آن فردی را که به عنوان طعمه انتخاب کرده هدف قرار می دهد.

امپریالیست ها برای گسترش امپراتوری، و برای تسلط بر کشورها و ملت ها به نقاط ضعف آنها می پردازند، بی دلیل نیست که تعدادی پژوهشگر ایرانی در دانشگاه هایشان استخدام کرده اند. ولی اشاره به چنین ضعف هایی در کشوری که به عنوان هدف تعیین شده، به هیچ وجه از روی خیر خواهی نبوده، بلکه مشخصا بهانه هایی است که از آن در زمینۀ تبلیغاتی و آماده سازی افکار عمومی برای جنایاتی که تدارک دیده اند به کار می برند.

من در بررسی جنگ های معاصر، به این نتیجه رسیده ام که استراتژی نوین امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحده که بر اساس جنگ پی در پی پایه ریزی شده، یک بعدی نیست. توضیح می دهم: به عنوان مثال، جنگ علیه لیبی را در نظر بگیریم، این جنگ در عین حال که پس از خاتمه به سراغ جنگ دیگری در سوریه می رود، به شکل خاصی بزر جنگ دیگری را نیز در لیبی می کارد (با قطع نظر از مقاومت های داخلی قبایل لیبی برای استقلال کشورشان و منافعشان). کدام شکل خاص؟ به این شکل که همانطور که می دانیم، در جنگ علیه لیبی، امپریالیست ها از «مبارزان اسلامی لیبی» که یکی از شاخه های القاعده است استفاده کردند و با آنها هم پیمان شدند، به همین شکل در سوریه می بینیم که از گروه های مسلح سلفی و وهابی با سرمایۀ شیخ قطری علیه دولت بشار الاسد و مردم سوریه می جنگند. در آینده همین گروه های اسلامی افراط گرا وقتی که به قدرت رسیدند، دوباره بهانۀ جنگ تازه ای را برای امپریالیست ها فراهم خواهند آورد. علاوه بر این هیچ یک از افرادی که با امپریالیست ها همکاری کرده اند، افراد سالمی نبوده و در هر صورت افرادی نیستند که قادر به پاسخگویی به نیازهای مردم لیبی باشند. تسلط بر این قدرت ها نیز همیشه برای ایالات متحده امکان پذیر خواهد بود، چرا که پوشالی هستند، و چرا که ما در دنیایی زندگی می کنیم که حرف آخر را دلارهای شیخ قطری و کویتی و سلاح های مدرن می زنند.

در نتیجه جنگ پی در پی، واقعا یک استراتژی جنگ پی در پی مضاعف است، و خیلی هوشمندانه طراحی شده، و پایان جنگ علیه یک کشور، بزر یک جنگ دیگر را در خود پرورش می دهد.

می بینیم که امپریالیسم در جنگ علیه لیبی  ارتجاعی ترین نیروها را به کار گرفت. همین موضوع در مورد رابطۀ امپریالیسم با ایران، کاملا در طیف اپوزیسیون های ایرانی قابل مشاهده است. این نظریه خیلی تازه است و مطمئنا در آینده به گسترش آن خواهیم پرداخت.

 

+ نوشته شده در 2012/2/20ساعت توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه
(میان فرهنگی ایران و جهان)


31 ژانویه 2012

حمید محوی



دربارۀ جنجال خبری : تصاویر عریان گلشیفته فراهانی

بخش سوم

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
(حافظ)


با نوشتن دو بخشی که پیش از این دربارۀ جنجال خبری پیرامون تصاویر گلشیفته فراهانی نوشته بودم، اگر چه اساسا به هیچ نوشتۀ کامل و تمام شده ای معتقد نیستم، مضافا بر این که نویسندۀ این مقاله هم چنان در رابطه با موضوع موردی بررسی در گاهنامۀ هنر و مبارزه و به همین گونه در وبلاگهایی که در پیوند با آن ایجاد کرده است، خودش را بیشتر در وضعیت پژوهشگر می بیند، و کار پژوهشی نیز اساسا مکان رویدادهای غیر قابل پیشبینی بوده و به سختی بتوان نقطۀ پایانی برای بررسی «موضوع» و صفحات و پروندۀ پژوهشی قائل شد. ولی در مورد [خبر جنجالی] به نظرم رسید که همان دو بخش باید برای بررسی موضوع کافی باشد.
با این وجود از تاریخ پایان بخش دوم تا امروز، در مطالعاتم با چند مقالۀ دیگر که برایم تازگی داشت آشنا شدم که مرا ناگزیر ساخت که تحلیل هایم را  کمی بیشتر گسترش  دهم. اساسا یکی از کارهای منقد همین است که نقدهای دیگران را پیرامون موضوع مورد بررسی مطالعه کند و در رابطه با آنها به گسترش نظریات خودش بپردازد. و چه بسا که با کشف عناصر تازه برخی نظریاتی که مدت ها ثابت شده به نظر می رسید، کاملا مردود اعلام شود. به عنوان مثال در مقالۀ (ده بخش) «چه کسی ندا آقا سلطان را کشته است» (در وبلاگ گاهنامۀ هنر و مبارزه) دیدیم که چگونه پیدا شدن یک فیلم و تصاویر تازه از صجنۀ قتل ندا آقاسلطان، نظریۀ «بطری خون در دست ندا» را مردود ساخت. البته در این نوشته بررسی های جدیدتر که طبیعتا باید آن را در ادامۀ مطالب پیشین بدانیم، نظریاتی را که در دو بخش پیش مطرح کردم، تقویت می کند.

1- از تهران تا هالیوود.
از ناتوی فرهنگی در ایران تا ناتوی فرهنگی در هالیوود
از جایگاه فرد در هنر به عنوان فاعل شناسنده و آفرینشگر هنری
تا
جایگاه فرد در چرخۀ صنعت سینما و سیاست های امپریالیستی
تحلیل خودم را با نگاهی به مقالۀ سعید صالحی نیا آغاز می کنم، تحت عنوان «آیا گلشیفتۀ فراهانی، «قهرمان انقلاب زنانه است؟ ...»  به تاریخ 1 بهمن 1390. بخش مورد نظر را به نقل آورده و به رنگ آبی مشخص می کنم :
«گلشیفته فراهانی کیست و چه کرد”؟
گلشیفته فراهانی یک جوان ۲۹ ساله است که مدتی هنرپیشه فیلم در ایران بود و بخاطر فشاری که رژیم و فرهنگ سینمائیش بهش آورد بطور قانونی از ایران خارج شد و رفت فرانسه و اونجا شروع به فعالیت سینمائی کرد و در چند فیلم هالیوودی هم شرکت کرد.
برای ورود به عالم هنر هالیوودی همۀ خانم ها خصوصا خانم های جوان باید از «مراحلی» بگذرند. هالیوود صنعت فروش سکس و خشونت است. زن در فیلم های هالیوودی تقریبا امکان ندارد که از تنش استفادۀ مالی نشود...
در طی مراحل رسیدن به یک هنرپیشه هالیوودی ، خانم گلشیفته فراهانی ، کارش رسید به وب سایت مادام فیگارو ... بعدش خانم فراهانی را !“بازیگر مستعد” خواندند
...سالانه هزاران دختر زیبا روی به امید رسیدن به استودیوهای هالیوودی، سر از بنگاههای تولید فیلم پرونو در می آورند....
از دید من خانم فراهانی مثل هر آدمی دنبال رشد حرفه ای خودش هست. در زمانی که تو ایران بود یا خارج کشور همین مسیر را که جلوی پایش می گذارند دنبال می کند. اصلا هم با انتخابش مشکلی ندارم. حق اوست انتخاب کند اما مسیر ایشان اینست که بقیه رفته اند و توی این مسیر هم ایشان ممکنست بعدها انواع و اقسام لباسها را بپوشد یا نپوشد یا حتی عمیقتر شود و سر از چنبره ضد انسانی این سوی دنیا هم در آورد و بفهمد که “نه قم خوبه نه کاشون”!.
من بعنوان کمونیست کارگری با کلیت صنعت هالیوود مسئله دارم ... این صنعت کثیف را ابزار مغز شوئی جامعه جهانی می دانم. تحقیر زن خصوصا بعنوان ابزار جنسی مرد از مختصات فرهنگ هالیوودی است که بحثش را در اینجا بیشتر لازم نمی بینم. خانم فراهانی را در این مسیر می بینم. ایشان از دیکتاتوری رژیم اسلامی فرار کرده که حقش هست و حقش هم هست با سر برود برای زندگی مرفه هالیوودی، آدمها حق دارند انتخاب کنند و اشتباه کردن هم حقشانست!
» (1)

البته مطالبی که سعید صالحی نیا در مورد جایگاه زنان در هالیوود مطرح می کند کاملا صحیح است، اگر چه، به باور من، هنوز از نگاه نقادانۀ «کمونیست کارگری» بسیار دور به نظر می رسد. با این وجود، اطلاعات من در این مورد اجازه نمی دهد تا بگویم که چه تعداد از بازیگران هالیوودی پیش از همه بازیگر فیلم های پورنوگرافیک بوده اند. ولی می توانم بگویم که این موضوع در مورد گلشیفته فراهانی صحیح به نظر نمی رسد. یعنی اصلا صحیح نیست. چرا صحیح نیست؟
به این علت که آن «خانم های جوان» که سعید صالحی نیا به آنها اشاره می کند باید بمب سکسی باشند تا وارد بهشت هالیوودی شوند. البته شاخص ها ی دیگری نیز برای سینمای هالیوود مطرح است. در ثانی گلشیفته نه تنها از خانوادۀ مرفهی می آید بلکه از جهان سینمای ایران به غرب می آید. این موضوعی است که تمام تحلیل منقد ما را به هم ریزد. ا واز سن چهارده سالگی در فیلم های ایرانی در ایران بازی می کرده است. آنهایی که با جهان هنر از نزدیک آشنایی دارند و از ساکنین چنین جهانی هستند، چه صاحب امتیاز و چه حاشیه نشین و چه کبوترهای حرم، همه به خوبی می دانند که – به خصوص در مورد ایرانیان مهاجر – محال و غیر ممکن است که فردی وابستگی و تعهد سیاسی و اقتصادی نداشته باشد و مشمول مرحمت های اقطاب قدرت _ امپریالیستی و طبیعتا استعمارگر بابینش و رویکردی کاملا طبقاتی_ در غرب شود. و محال و غیر ممکن است که غرب _ هالیوود _ مادام فیگارو _  دانشگاه _ فعال سیاسی _ فعال حقوق بشر _ فعال زن  و غیره، بی آن که هدف سیاسی داشته باشد فردی (فردی خارجی و آن هم ایرانی) را به استخدام خود در آورد. اگر این تحلیل ما از واقعیت میان فرهنگی امپریالیستی صححی باشد، تمام تحلیل های حسن عباسی (استراتژیست) پیرامون بار معانی گلشیفته در سینمای هالیوود و خاصه تعبیر آن از دیدگاه نمادینه کاملا صحیح است : یعنی زن به عنوان نماد سرزمین. و دلیل انتخاب گلشیفته نیز به همین جایگاه نمادینه مرتبط بوده است. البته می توانیم حدس بزنیم و این احتمال را نیز در نظر بگیریم که در برخی از موارد افرادی که وارد شبکۀ توطئه آمیز امپریالیستی می شوند، ممکن است کاملا به نقشی که به آنها واگذار شده آگاه نباشند.
چندی پیش یکی با یکی از افرادی که در فهرست آدرس های گاهنامۀ هنر و مبارزه بود، طی چند هفته مبادلۀ ایمیل و بحث پیرامول برخی مسائل سیاسی روز، سرانجام اعتراف کرد که او «امپریالیست ها» را ترجیح می دهد و نظریاتش با من خیلی فاصلۀ زیادی دارد. و همین فرد امروز 31 ژانویه 2012 ایمیلی برای من فرستاد که به شرح زیر است :

« رای گیری اسکار از 23 ژانویه شروع شده، لطفا برید به لینک زیر:
 
http://movies.yahoo.com/feature/oscars/nominees/

برای A Separation (جدائی نادر از سیمین) دو جا باید رای بدین:
یکی تو قسمت Foreign Language Film
و یکی تو قسمت (Writing (Original Screenplay
یعنی همون فیلم خارجی زبان و بهترین فیلمنامه؛
تنبلی نکنیداااااااا، به همه هم بفرستید، »
در صورتی که فرستندۀ این ایمیل، با شناختی که من از مکاتبات ایمیلی با او داشتم، می توانم بگویم که هیچ نشانه ای از گرایش و علاقمندی به امور هنری در او وجود نداشت، و امروز می بینیم که همین فرد که با افتخار در ایمیل هایش با صراحت کامل از امپریالیسم طرفداری می کرد، برای رأی گیری اسکار و «جدایی نادر از سیمین» تبلیغ می کند. و مطمئنا او در رابطه با یک شبکه بوده و مثل من به رایگان و از روی عشق و علاقه به موضوع هنر نمی پردازد، و نقش نوبرانه برای رأی گیری اسکار را بازی نمی کند. در نتیجه این مورد خاص، در زمینۀ فعالیت های فرهنگی و هنری، به ما نشان می دهد که ادارۀ امور در جبهۀ اپوزیسیون ها...در دست چه کسانی قراردارد، و در فردای ایرانی که آنها تصور می کنند، چه چیزی می خواهد برای مردم ایران نقش آلترناتیو را بازی کند. با این حساب که فیلم «جدایی نادر از سیمین»  نیز به نوع دیگری با فیلمی که گلشیفته با دیکاپریو در هالیوود بازی کرده در پیوند تنگاتنگ قرار می گیرد، این بار زن (به عنوان نماد سرزمین) از شوهرش (جایگاه پدر- قانون) جدا می شود که به خارج مهاجرت کند...(همانطور که پیش از این گفتم، یعنی همان «ممل آمریکایی» قدیمی در فیلم های فارسی عهد پهلوی). علاوه بر این، اگر چه من این فیلم را ندیده ام ولی حدس می زنم که تماتیک فیلم، در عین حال، دورادور شباهت هایی با زندگینامۀ خود گلشیفته فراهانی دارد، زیرا او نیز در مهاجرتش به غرب از شوهرش جدا شد.
در بخش های پیشین به این نتیجه رسیدیم که اگر گلشیفته در طرح ناتوی فرهنگی به کار گرفته شده، این ناتوی فرهنگی در خود ایران ریشه دارد. و اساسا حضور سینمای ایران در محافل بین المللی، چنان که در تحلیل های میان فرهنگی ایران دیدیم، نشان بارز حضور طبقۀ بورژوازی وابسته و معامله گر است که و معنای اصلی چنین حضوری در جهان غرب به این معنا قابل تعبیر است که غرب ایران را می پذیرد و حتی به او جایزه می دهد، ولی به این شرط که وابسته باشد. و سینمای ایران مظهر و جایگاه پاسخ گویی به چنین شرطی است زیرا ایران فاقد صنعت سینما و شبکۀ تجاری بوده، و اگر بخواهد سینما داشته باشد، الزاما در هر دو زمینه باید به آن وابسته باشد. در نتیجه باید دانست که علاوه بر نماد زن به معنای سرزمین، خود سینمای ایرانی به تمامی نماد وابستگی ایران به جهان صنعت و شبکۀ تجاری آن است. یادآوری و تکرار می کنم که صنعت سینما جزء صنایع سنگین بوده و در ایالات متحده از صنعت اتومبیل سازی هم مهم تر است. در نتیجه می توانیم سینمای ایران را یکی از بهترین و مناسبترین اماکن برای تخم گذاری  ناتوی فرهنگی بدانیم.
ولی مسئلۀ بسیار مهمی که باید در این بخش از متن صالحی نیا استخراج کردیم، مشخص کنیم چنین است که می گوید : « در طی مراحل رسیدن به یک هنرپیشه هالیوودی ، خانم گلشیفته فراهانی ، کارش رسید به وب سایت مادام فیگارو...»، خوب دقت کنید! مسئلۀ بسیار مهمی را می خواهم در این جا مطرح کنم! این شیوۀ تحلیل از «مراحل» البته در یک مصاحبۀ صوتی در سایت «رادیو فردا» نیز تقریبا به همین شکل مطرح شده است، و گوینده، رؤیا کریمی می گوید : «منتقدان سینمایی گفته اند که او این ورود به سینمای جهانی را به درستی پیموده است.»(2)
توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که هیچ یک از این دو منبعی که ما در این جا نام بردیم، هیچ کدام دربارۀ چگونگی پیمودن چنین راهی از تهران تا هالیوود توضیح مشخصی نمی دهند.
نیلوفر بیضایی نیز در سایت شخصی اش نوشته بود که بنیانگذار تآتر دریچه در آلمان است و در سر تا سر اروپا برنامه اجرا کرده...
ولی برای روشن ساختن این گونه مسائل یعنی «درست پیمودن راه ورود به سینمای جهانی» و یا بنیانگذاری تآتر، پرسشی که می تواند مطرح گردد، این است که پس از این بنیانگذاران و پس از این هایی که راه را به درستی پیموده اند، چند نفر دیگر می خواهند در آلمان تآتر بنیانگذاری کنند و چند نفر دیگر می خواهند وارد هالیوود شوند؟
در بالا روی اهمیت چنین موضوعی تأکید کردم، زیرا چنین تعاریفی در مورد «درست پیمودن راه...» نه تنها کافی به نظر نمی رسد، بلکه موجب ابهامات بسیار زیادی بوده و فراتر از همه به از خودبیگانگی نزد افراد دامن می زند. جوان ها خصوصا تحت تأثیر چنین بازنمایی هایی توطئه آمیز و دروغی رسانه ها از جهان واقع ، ممکن است نتایج زیان باری در زندگی شان داشته باشد. ولی چنین ابهامی در [رادیو فردا] چندان هم بی دلیل نیست، و اگر سعید صالحی نیا در تحلیل هایش دچار اشتباه می شود، ولی رادیو اشتباه نمی کند، چون که بلند گوی همان توطئه است. و سرانجام [رادیو فردا] سخن گوی آگاه و ناخودآگاه طبقه ای است که هنر را با نبوغ و استعداد و معجزه تعریف می کند. ابهام موجد در چنین گزارشاتی نه تنها توطئه را پنهان می کند، بلکه در عین حال از بینشی طبقاتی- ایدئولوژیک و ابتذال آمیز منشأ می گیرد که همواره باید هنر را در پوششی از راز و رمز نشان دهد. این ابهام مکان تروریسم فکری، فرهنگی و اقتصادی، سیاسی و خلاصۀ کدام مکان تروریسم است.
 ناگهان یک دختر جوان از دست آخوندها فرار می کند و به شکل قانونی در فرودگاه مهر آباد سوار هواپیما می شود و به فرانسه می آید و سپس در کنار دیکاپریو هنر پیشۀ فیلم تیتانیک در هالیوود اجرای نقش می کند...به همین سادگی. و گویا که همین طور است که خانم رؤیا کریمی در سایت رادیو فردا توضیح داده است : «منتقدان سینمایی گفته اند که او این ورود به سینمای جهانی را به درستی پیموده است.»
ولی خانم رؤیا کریمی بهتر بود از منتقدان می پرسیدند که این راه دقیقا کدام است و نقشه ا ش را کجا می توان دید و شنید و لمس کرد تا نسل جوان نیز این راه  را بیاموزند. علاوه بر این خانم رادیو فردا به گونه ای رادیو فردا را تعریف می کند و به شکلی جلوه می دهد که گویی جایی برای حرفهای مخالف و موافق وجود دارد و از بین «آنهایی که در وب سایت رادیو فردا» نظریاتشان را منتشر کرده اند، تعدادی را یادآور می شود. ولی متأسفانه این رادیو دروغ می گوید، خانم رؤیا کریمی با صدای آرتیستیک و مواجشان دروغ می گویند، چون که سایت رادیو فردا تمام نظریات را منتشر نمی کند. نظریات باید با روحیه  سگ های دست آموز امپریالیسم جهانی مناسبت هایی داشته باشد و دست چین شده است. گذشته از تمام این حرفها، باید پرسید که اساسا به چه درد ما می خورد که نظریان موافق و مخالف مطرح شوند؟ به چه درد می خورد که ما از نظریات این و آن مطلع شویم که مبتنی بر سلیقۀ سگ های دست آموز باشد و یا نباشد؟ نقد به چه درد می خورد، اگر بازتاب عینی در زندگی ما نداشته باشد، و موجب تحول نشود؟
آخرین نکته ای که می خواهیم در متن صالحی نیا مورد بررسی قرار دهیم، تعریف او از انتخاب حرفه ای گلشیفته و آزادی او می باشد. صالحی نیا می گوید « اصلا هم با انتخابش مشکلی ندارم» و سپس کمی دورتر اضافه می کند « ایشان از دیکتاتوری رژیم اسلامی فرار کرده که حقش هست و حقش هم هست با سر برود برای زندگی مرفه هالیوودی، آدمها حق دارند انتخاب کنند و اشتباه کردن هم حقشانست!»
البته من هم به سهم خودم می گویم که افراد می توانند با انتخاب این و آن مشکلی نداشته باشند و یا تصور کنند که مشکلی ندارند. ولی از وقتی که شما شروع به پژوهش می کنید و موضوعی مانند سرنوشت خلاقیت را در سطح اجتماعی مورد بررسی قرار می دهید با هالیوود، نظام سرمایه داری، نظام آموزشی طبقاتی و...مشکل پیدا می کنید. البته «آدمها حق دارند انتخاب کنند» ولی متأسفانه این حق برای همه وجود ندارد.



2- «بدن زن متعلق به خود اوست»

در همین فایل صوتی رادیو فردا (2) در گفتگو با خانم راد، فعال مسائل زنان، ساکن پاریس، این خانم فعال در مسائل زنان با اعتراف به بی اطلاعی از مسائل هنری، حرف آخرشان این بود که «بدن زن متعلق به خودش است.». این موضوع حداقل نزد دو منقد دیگر به دفاع از حرکت آرتیستیک مطرح شده، این دو منقد عبارتند از آذر ماجدی و سعید پیوندی (جامعه شناس) در مقاله ای تحت عنوان « گلشیفته: نمایانگر سنگینی بار هستی در ایران» (3) در سایت رادیو فردا، به تاریخ دوشنبه 10 بهمن 1390 .

ولی پیش از این که ببینیم حرف حساب این خانم ها و آقایان دکتر مهندس چیست، و تحلیل ما از نظریات آنها کدام است، اجازه می خواهم حکایت مختصری برایتان تعریف کنم، چند سال پیش از این در یکی از کلاس هایی که یک روانکاو فرانسوی ماهی یک بار برگزار می کرد، شرکت می کردم و در یکی از این جلسات بود که او به یک نمونۀ بالینی اشاره داشت : مردی از روی استیصال به روانکاو روی آورده بود، زیرا همسرش به بهانۀ این که «تن او به خود او تعلق دارد» با مردان دیگر هم خوابگی می کرد، بی آن که بخواهد از شوهرش جدا شود.

در متن سعید صالحی نیا دیدیم که او در مورد «انتخاب» گلشیفته چه می گوید، متن سعید پیوندی (جامعه شناس در سایت رادیو فردا) نیز با همین موضوع آغاز می شود:

«گلشیفته فراهانی به عنوان هنرمند با قرار گرفتن نیمه‌عریان در برابر دوربین دست به یک انتخاب زده است»(3)

پرسش دیگری که می توانیم در رابطه با موضوع «انتخاب» مطرح کنیم، این است که اساسا صحنۀ پائین کشیدن پیراهن از روی شانه و صحنه های مشابه توسط بازیگران دیگر درفیلم کوتاهی که در یوتوب دیده ایم(4) متعلق به کیست؟ این انتخاب و صحنه پردازی و فیلم نامه را چه کسی نوشته است؟ مطمئنا گلشیفته در این فیلم کوتاه تنها بازی کرده  و احتمالا صحنه ای را که متعلق به او بوده، در چهار چوب فضا و زمان و متن فیلمنامه تعبیر کرده است. در نتیجه وقتی می گوییم «دست به انتخاب زده» باید به نسبیت این انتخاب توجه خاصی داشته باشیم. ولی تصور نمی کنم که آقای دکتر سعید پیوندی به چنین نکاتی توجه داشته باشد. مضافا بر این که وقتی می گوییم «دست به انتخاب زده» در عین حال می پذیریم که هر فردی می تواند «دست به انتخاب بزند» ولی در واقع چنین نیست. و علاوه بر این باید موضوع «انتخاب» را در ابعاد شبکۀ صنعتی و تجارتی و پیوندهای آن با جهان سیاست و جغرافیای سیاسی نیز در نظر بگیریم، و در نتیجه وزنۀ بسیار سنگین چنین انتخابی است، که تا حدود زیادی تعبیر سعید پیوندی را در مورد «دست به یک انتخاب زده» را مردود می سازد. کما این که پس از نمایش پستان سمت راست گلشیفته، خیلی ها ی دیگر برهنه شدند، حتی کاملا عریان شدند، مرد و زن و جنبش برهنه ها را برای پشتیبانی از حرکت گلشیفته به راه انداختند که خیلی گستاخانه تر از خود گلشیفته بود ولی تنها در سایت های حاشیه ای منتشر شد و انعکاس بین المللی پیدا نکرد.

سعید پیوندی در مقاله اش می گوید : « بازخوانی کار گلشیفته را می‌توان در سه سپهر بسیار متفاوت، ولی به هم پیوسته دید»
موضوع اول او «بدن، موضوع کار هنری» بیشتر به گفتمان سنتی «چادر» شباهت دارد تا موضوع «بدن» به عنوان «موضوع کار هنری». علاوه بر این سعید پیوندی نیز مانند دوستان و هم کیشان خودش به عنوان دانشجوی صاحب امتیازی که بود و حالا به عنوان دکتر جامعه شناس که در برخی موارد تبدیل می شود به « متخصص امور تربیتی» چنین نظریاتی بعید به نظر نمی رسد.
او می گوید : « نبردی برای تصاحب دوباره بدنی که از او گرفته شده بود، نبردی برای کسب حق انتخاب و بازیافتن خودمختاری گمشده»
معنای این جمله باز می گردد به همان بازنمایی هایی که به عنوان در رمان «لولیتا خوانی در تهران» نوشتۀ آذر نفیسی دیدیم، یعنی ایران به عنوان زندان و غرب به عنوان جهان آزادی. امریکا و فرانسه به عنوان مکانی برای «بازیافتن خود مختاری».
برای آن که به آقای دکتر سعید پیوندی یادآوری کنم که بدن واقعا متعلق کیست و «باز یافتن خود مختاری» در غرب تا چه اندازه می تواند زاییده ذهن بسته و بیمار اعضای طبقۀ حاکم باشد، باید کمی پر حرفی کنم. چندی پیش در جریان جستجوی کار و طی کنترل های پلیسی دائمی دستگاه اداری در فرانسه که به امور بی کاران رسیدگی می کند، با یک کارگر آفریقایی آشنا شدم، که آرزویش این بود که ب هاو یک بورس 850 یورویی بدهند که او بتواند جواز کار مستقل با وانت بار را کسب کرده، و به شکل مستقل کار کند. کارگر ساختمان بود و دیگر تحمل اهانت ها و کارهای سنگینی را که به او واگذار می کردند نداشت و علاوه بر این در اثر بلعیدن گرد و غبار روزمره در محل کار، غده ای در ناحیۀ گلوی او رشد کرده بود که می بایستی عمل جراحی شود. جای عمل جراحی روی گلویش را به من نشان داد که با یک شال گردن پنهان کرده بود، اگر چه فصل سرما هنوز نرسیده بود. به من گفت : «اگر بفهمند من جراحی کرده ام، این بورس را به من نخواهند داد.» و نشان به آن نشان که، با این وجود، تا کنون سه بار تقاضای او را رد کرده بودند که هیچ ربطی به عمل جراحی او نداشت. بد بختی روی بدبختی، با بی کار شدنش همسرش نیز از او با دو تا بچه طلاق گرفته بود.
نمونۀ دیگرش، نویسندۀ ایرانی حسین دولت آبادی است که در مهاجرت به فرانسه مجبور شد برای تأمین خود و خانواده اش، با سه تا بچه، به حرفۀ رانندگی تاکسی بپردازد و حالا پنج سال زودتر او را بازنشست اعلام کردند، چرا که ضایعات جبران ناپذیر بدنی مثل دست و پا و ستون فقرات امکان ادامۀ کار را به او نمی داد.
چند سال پیش محمد بهرامیان قالب گیر موزۀ لوور خودش را در محل کار از بالای ساختمان لوور پائین انداخت و خودکشی کرد، چون که آزار و شکنجۀ روانی دستگاه اداری و عدم رسیدگی به شکایت او برایش تحمل ناپذیر بود. سال گذشته کامبیز روستایی 36 ساله در شهر آمستردام خود سوزی کرد.
آقای دکتر سعید پیوندی لطف کنند و توجه داشته باشند که « انتخاب گلشیفته را در چنین فضایی» نیز « باید درک کرد».
آقای دکتر سعید پیوندی از حقوق شهروندی و آزادی فردی حرف می زنند که گویا جمهوری اسلامی آن را از بین برده است، عبدالکریم لاهیجی نیز سال ها در رادیو بین المللی فرانسه از همین حرفها می زد ولی متأسفانه کارگزاران ناتوی فرهنگی متوجه نیستند، آگاه نیستند که با چنین نظریاتی تا چه اندازه در سطح گسترده به خشونت دامن می زنند. بسیاری از آنهایی که دراین ناکجاآبادهای غرب اسیر شده اند، نمی توانند بین حرفهای این آقایان به اصطلاح روشنفکر و مبارز و مسئول که از پایگاه قدرت و از طریق ابزارهای قدرت برمی آید و واقعیت زندگی شان رابطه ای منطقی پیدا کنند. بر این اساس از چنین ابهاماتی که افرادی مانند سعید پیوندی به آن دامن می زنند، ناچیز ترین انتظاری که می توان داشت، دامن زدن به «پسیکوز» نزد افراد است.
تفاوت دانشگاهیان ایرانی در غرب و دانشگاهیان اروپایی در این جا است که اگر در اروپا دست کم اقلیتی از دانشگاهیان و پژوهشگران اروپایی استقلال خود را از محافل قدرت و حاکم حفظ می کنند، و تبدیل به آلترناتیو واقعی می شوند، بقیه کاملا سر سپرده هستند و یا به دلیل تعلق طبقاتی و فقدان توان در عبور از محدودیت های فکری، تنها به نظریات انحرافی دامن می زنند.
آزادی فردی و تعلق تن به فرد؟ ...چندی پیش ژان کلود پای جامعه شناس فرانسوی مقاله ای تحت عنوان « پایان مالکیت خویشتن» منتشر کرد که ترجمۀ آن نیز به فارسی موجود است(5). این مقاله به مناسبت خودکشی جمعی از کارمندان ادارۀ تلفن در فرانسه نوشته شده بود. این خودکشی بی سابقه بود. کلید واژه ای که درک علت این خودکشی جمعی را از دیدگاه ژان کلود پای  توضیح می دهد، نبود «زندگی خصوصی» است. حالا آقای سعید پیوندی و شرکاء شرکت ناتوی فرهنگی و دانشگاهی می توانند در نظریاتشان تجدید نظر کنند. اگر چه بعید به نظر می رسد.
من فعلا به این بحث خاتمه می دهم.

پانوشت
1)آدرس مقاله. آرشیو مطالب سایت آزادی بیان
http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=30810
2)سایت رادیو فردا. صدای دیگر: برنتمۀ 173، مصاحبه ها دربارۀ تصویر نیمه برهنۀ گلشیفته فراهانی. شنبه 8 بهمن 1390
http://www.radiofarda.com/audio/audio/341871.html

3)سایت رادیو فردا. سعید پیوندی(جامعه شناس): گلشیفته: نمایانگر سنگینی بار هستی در ایران
http://www.radiofarda.com/content/f2_iran_golshifteh_farahani_nude_photo_controversy_social_analysis_islamic_republic_censorship/24467568.html
4) فیلم عریان شدن گلشیفته و...
http://www.youtube.com/watch?v=nsDdy5y4sIU
5) ژان کلود پای . پایان مالکیت خویشتن. ترجمه حمید محوی. در گاهنامۀ هنر و مبارزه.
مهر ماه 1390. 23 اکتبر 2011
http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/9007.aspx

+ نوشته شده در 2012/1/31ساعت توسط حمید محوی |

گاهنامۀ هنر و مبارزه
(میان فرهنگی ایران و جهان)
28 ژانویه 2012

حمید محوی


دربارۀ جنجال خبری :

تصاویر عریان گلشیفته فراهانی

بخش دوم
ضرورتا باید چند سطری به متن پیشین که امروز منتشر کردم، اضافه کنم.
همیشه توجه داشته باشیم که یکی از کارهایی که باید در نقد انجام دهیم، روشن ساختن تناقضات و تضادهای درونی و طبقاتی است.
که به عنوان مثال، ببینیم چگونه گفتمان ظاهرا آزادیخواهانه (طبقاتی) در واقعیت امر از قطب مخالف سر در می آورد.
برتولت برشت در رابطه با انقلاب بورژوایی سال 1918 در آلمان به موضوع سینما می پردازد که چگونه در تولید سلیقه و شیوۀ زندگی فعال می شود، به طوری که قشر عظیمی از کارمندان عادی در این توهم فرو رفته بودند که حتی در دوران بحران می توانند مرزهای طبقاتی را بپیمایند و به طبقۀ بورژوا راه پیدا کنند.
اساسا خود هالیوود نیز چندان بی شباهت به بلیط بخت آزمایی نیست که هر از گاهی یک عده آدم گم نام و فقیر به ثروت های افسانه ای دست پیدا می کنند، و هر از گاهی تعدادی بازیگر ناگهان با یک فیلم به شهرت جهانی دست یافته و یک شبه صدها میلیون دلار پول در حسابشان واریز می شود. داستان فیلم های هالیوود نیز غالبا به همین روند شباهت دارد. چنین رویدادهایی همیشه موضوع پدیده های استثنائی را مطرح می کند، استثناء یا حادثۀ اتفاقی، شانس و غیره... که در واقع جملگی از یک تمایل طبقاتی منشأ می گیرد که عبارت است از توجیه جایگاه استثنائی طبقۀ بورژوا.
تبلیغات به شکلی عمل می کنند و ترفندهای نمایشی به شکلی ساخته و پرداخته می شود، که هر فردی بتواند احساس کند که چنین اتفاقی برای او نیز ممکن است روی دهد. در حالی که عملا ممکن نیست همه بتوانند صاحب خانه شوند. هر هفته در اروپا ده ها میلیون نفر «یورومیلیون» بازی می کنند ولی تنها یک نفر جک پات را برنده می شود. با این وجود بازی «یورو میلیون» به شکلی سرو سامان یافته که تمام این ده ها میلیون نفر همیشه امکان بردن جک پات را از آن خود می دانند.
علاوه بر تمام بار معانی از دیدگاه استراتژیک که حسن عباسی برای حضور گلشیفتۀ فراهانی در فیلم هالیوودی قائل می شود(نگاه کنید به فایل 2 در بخش اول) باید به موضوع دیگری نیز بپردازیم و نشان دهیم که عریان شدن یک بازیگر در حرکت نمایشی، تنها به این علت  که عریان شده و سنتی قدیمی و یا مذهبی را زیر پا گذاشته قابل اعتراض نیست. در هر صورت از دیدگاه من قابل اعتراض نیست. من از دیدگاه هنر به این موضوع نگاه می کنم. و به عبارت مشخص از دیدگاهی که هویت اصیل هنر را در تقرب به حقیقت و در ابداع معنی والا می داند. ولی پرسش این است که چرا ما با ناتوی فرهنگی باید مقابله کنیم؟ چرا باید با فرهنگ و هنر طبقۀ حاکم مقابله کنیم؟ به این علت که محصولات آنها غالبا انحرافی است. هنر نیست. زیرا هنر نمی تواند با مقولۀ دروغ و دروغ رسانه ای نسبتی داشته باشد.
چهره هایی مانند گلشیفته فراهانی، یا مرجان ساتراپی و به همین نسبت آذر نفیسی، دانشمندان رسانه ای مانند رامین جهانبگلو و عطا هودشتیان، و جایزه بگیرهایی مانند شیرین عبادی و خیل تمام کوتوله ها و بلند قدهای دانشگاهی و رسانه ای در طیف اپوزیسیون، و تمام آنهایی که در پاریس دور برنارد هانری لوی جمع شده اند، دست کم در یک دروغ رسانه ای بزرگ شرکت دارند، که قدمت آن بسیار قدیمی تر از عمر این گروه نام برده است. دروغی که چنین افرادی صرفا به دلیل حضورشان در رسانه ها در آن شرکت فعال دارند، القاء این نظریه است که مثل همان بازی «یورومیلیون» هر یک از جوانانی که در ایران به سر می برد تصور کنند که در غرب گویا خبرهایی هست : دموکراسی، آزادی، هنر ...در واقع این دروغ محصول طبقۀ بورژوازی وابسته و معامله گر است. که در آزمون واقعیت از هم می پاشد. سیاست اخیر کشورهای اروپایی و به ویژه در فرانسه، در مورد مهاجرت دست چین شده، پذیرش مهاجرین پولدار، بعد دیگری از خیانت این طبقۀ انگلی را در کشورهای جهان سومی نشان می دهد.
چهرۀ استعمارگر و چهرۀ استعمار زده در لابلای همین موضوعات است که آشکار می شود. و می بینیم که شیفتگی استعمارزدۀ صاحب امتیاز تا سر حد نفی کامل فرهنگ خود او و تا اعلام برتری فرهنگی استعمارگر تا  همبستگی با ارتش دشمن پیش می رود، و آن هم ارتشی که می خواهد از بمب های اتمی تاکتیک و نسل برانداز علیه ملت خود او استفاده کند.  بهانۀ خواست محدود ساختن کشورهای دارندۀ بمب اتمی، که این همه در بوق و کرنا به صدا در می آورند، نه به دلیل تأمین امنیت و صلح جهانی بلکه بیشتر به این دلیل است که سرنوشت مرگ و زندگی ملت های بی دفاع را در دست خودشان داشته باشند. چنین سیاستی که می خواهد در زمینۀ خاصی برای دیگران محدودیت ایجاد کند، هیچ گاه به شکل موضعی و محدود باقی نمی ماند. و چنان که در لیبی دیدیم، بی هیچ دلیل موجهی شبکۀ آب رسانی را هدف قرار می دهد، و آشپز سنگالی و کودکان سه چهار ساله را هم به جای هدف نظامی با آتش جهنمی اش به قتل می رساند. منع ساخت بمب اتمی که هنوز در ایران وجود خارجی ندارد، آمریکایی ها و اروپائیان را به این نتیجه رسانده است که علاوه بر بمباران مراکز تولید انرژی هسته ای، پادگان های نظامی و زیر ساخت های ایران، دانشگاه ها را نیز باید بمباران کنند. و فعلا به شکل پاره وقتی با ترور اساتید دانشگاهی شروع کرده اند. چنین سیاستی از سوی غرب امپریالیستی هرگز نمی تواند مورد تأیید هنرمندان واقعی باشد.
هنر درس آزادی است و هنرمند هرگز نمی تواند از دولت و یا نظامی دفاع کند که آزادی را ترور می کند و به ملت ها تحمیل می کند که در وحشت از قدرت مرگبار آنها زندگی کنند و به فرمان آنها باشند و این وضعیت را به نام دموکراسی و حقوق بشر بپذیرند. ولی ترس دشمن فکر و خلاقیت است. هنر مند هرگز نمی تواند با چنین روش هایی که خاصه هنر را برای اهداف جنایتکارانه به انحراف می کشاند موافق باشد. ملت های غربی  در جنگ علیه ملت لیبی با دولت هایشان هم راه شدند و با این همه آدم کشی و تخریب خانۀ دیگران موافقت کردند، این جنگ غیر انسانی را پذیرفتند و آن را جنگ بشر دوستانه نامیدند، تنها به این علت که به آنها اطمینان داده بودند که سلاح هایشان برتر است و هیچ خطری آنها را تهدید نخواهد کرد. موضوع به همین سادگی است.

+ نوشته شده در 2012/1/28ساعت توسط حمید محوی |



گاهنامۀ هنر و مبارزه
(میان فرهنگی ایران و جهان)
28 ژانویه 2012

حمید محوی



دربارۀ جنجال خبری :

تصاویر عریان گلشیفته فراهانی

بخش اوّل

معمولا موضوعات مورد بررسی من در وبلاگ هایم، براساس مد روز انتخاب و تهیه و تنظیم نمی شود، ولی در مورد نه تصاویر اخیر گلشیفتۀ فراهانی بلکه به دلیل جنجال های خبری، و ایمیل ها و فایل هایی که بی اختیار روی صفحۀ کامپیوترم می بینم، احساس می کنم که پیرامون این موضوع باید چند سطری بنویسم. بین منابعی که بیش از همه موجب تحریک و تشویق من برای نوشتن این چند سطر شد، لینکی بود از یک روزنامه نگار «رجا نیوز»(1) و خصوصا مصاحبۀ او با شخصی بنام آقای «سلحشور». لینک دیگری که قدیمی تر است و به شکل مستقیم به موضوع جنجالی مربوط نمی شود و یکی از سخنرانی های استراتژیست ایرانی، دکتر حسن عباسی می باشد(2). یک لینک دیگری را نیز در این جا یادآور می شوم (3)، که سخنرانی یک حسن عباسی دیگر است، که یکی ازشخصیت های رسانه ای عجیب و غریب در خارج از کشور می باشد که خود را سیاوش اوستا نیز می نامد، که معمولا جزء مراجع من نیست، ولی این بار به دلیل اطلاعات دقیقی که دربارۀ وجهۀ حرفه ای کار گلشیفته مطرح می کند،  در این جا می تواند مورد توجه ما قرار گیرد. با یادآوری این نکته که پیش از این یک مقالۀ مختصر دربارۀ این موضوع نوشته بودم(4) و مقالۀ حاضر می تواند در ادامۀ همان مطالب تلقی شود.
با این مقدمه می پردازم به اصل مطلب. به طور کلی موضوع گلشیفته فراهانی به عنوان بازیگر ایرانی در سینمای هالیوود، تا کنون مورد بررسی من در وبلاگ «میان فرهنگی ایران و جهان»(5) نبوده، مانند خیلی مسائل و موضوعات دیگری که به همین زمینه مرتبط می باشد ولی به آنها نپرداخته ام. علاوه بر کمبود وقت، علت دیگری هم بی توجهی مرا نسبت به این موضوع توجیه می کند، و آن هم این است که مطالبی را که به نظرم اساسی می رسید، در مورد جایگاه سینمای ایران و فعالیت های میان فرهنگی ایران گفته بودم و نیازی به تکرار مطالب نمی دیدم. تمام نقدی که دربارۀ «مفهوم سینمای ایران در محافل بین المللی» و یا دربارۀ فیلم «پرسپولیس» نوشته ام (5)، نمونه های جدیدتری مانند گلشیفتۀ فراهانی به عنوان بازیگر سینمای ایران در محافل بین المللی  یا جایزه گرفتن فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی را نیز تعریف می کند. مضافا بر این که هیچ یک از کارهایی را که گلشیفته در آن بازی کرده است ندیده ام و به همین ترتیب هیچ یک از فیلم های اصغر فرهادی را نیز ندیده ام.


در مورد جنجال خبری
و دو جبهۀ ارتجاع

به همان گونه ای که در مقالۀ «مفهوم سینمای ایران در محافل بین المللی» (4) به این نتیجه رسیدیم که در رابطه با موضوع هنر و فعالیت هنری و به ویژه در رابطه با موضوع مرکزی ما یعنی [دموکراتیزاسیون فرهنگ و هنر] جبهۀ پوزیسیون و اپوزیسیون هر دو روی یک سکه هستند و هر دو جبهه در نفی و حذف [فاعل شناسنده و آفرینشگر] می کوشند، در این جا – در مورد جنجال خبری «عریان شدن» گلشیفتۀ فراهانی -  نیز با نمونۀ بارز دیگری روبرو هستیم که احتمالا می تواند، حرف های تازه ای برای ما داشته باشد و وجوه دیگری از خصومت بنیادی و آشتی ناپذیر طبقۀ حاکم را(طبقۀ بورژوازی وابسته و معامله گر) با هر گونه کار و و تولید و خلاقیت و از جمله خلاقیت هنری را به ما نشان دهد.
 با نگاهی به چشم انداز جنجال خبری دربارۀ «تصاویر عریان» فورا می توانیم واکنش ها را به دو گروه تقسیم کنیم، یکی آنهایی هستند که موضوع را از دیدگاه اخلاقی می بینند و بر این اساس است که «کار گلشیفته» را تقبیح می کنند. گروه دوّم آنهایی هستند که این «جنبش هنری گلشیفته» را به عنوان عملی سیاسی و انقلابی علیه دولت مذهبی ایران تشویق کرده و حمایت می کنند (که از دیدگاه من این گروه دوم کاملا همان هایی هستند که همیشه در اتحاد با سیاست های امپریالیستی بوده و یا عوامل آن چیزی هستند که ما آن را همیشه ناتوی فرهنگی نامیده ایم). در نتیجه با قطع نظر از این موضوع که اپوزیسیون ها مزدور امپریالیسم  و یا در هماهنگی با ناتوی فرهنگی باشند، مانع از این نیست که منطق گفتمان آنها نیز مشابه پوزیسیون باشد. به عبارت دیگر، گفتمان گروه دوم نیز زیر پرچم دموکراسی و آزادی (به زعم آنها البته) برای عریان شدن گلشیفته وجهۀ تابو شکنی قائل می شوند.
در نتیجه هر دو گروه به مسئلۀ «عریان شدن» گلشیفتۀ فراهانی از دیدگاه اخلاقی نگاه می کنند. از دیدگاه گروه اوّل همان گونه که می بینیم، این عریان شدن زن در مکان عمومی – یعنی از جمله رسانه ها - هست که قابل نکوهش می باشد. در گفتمان حسن عباسی (استراتژیست ایرانی) حتی می بینیم که او این موضوع را از دیدگاه نشانه شناسی و نمادینه مد نظر قرار می دهد و از پایگاه استراتژیستی که هست، اعلام خطر می کند. به عبارت دیگر گفتمان حسن عباسی (استراتژیست) با موضوعاتی مانند جنگ نرم و تخریب نمادها و سیاه نمایی های فرهنگی و رسانه ای و مسائلی از این دست گره می خورد.
در مصاحبۀ روزنامه نگار رجا نیوز با آقای «سلحشور» می شنویم که این آقای سلحشور که به طور قطع فردی مؤمن و مقدس به نظر می رسد(نویسندۀ این سطور شخصا او را نمی شناسد)، با یک تیر دونشان می زند، و نه تنها «عریان شدن » گلشیفته را تقبیح می کند، بلکه می گوید  تعجبی نمی کند زیرا «پدر او نیز از توده ای های قدیمی و مارکسیست بوده است»(1).
بی گمان می توانیم حدس بزنیم که چنین مقایسه ای در اذهان توده های عظیم مسلمان ایران چه تأثیر مخربی در رابطه با مارکسیست ها می تواند داشته باشد. در حالی مارکسیست های ایرانی دیدگاهشان نسبت به امور هنری کاملا چیز دیگری است و هزاران کیلومتر با امثال گلشیفته فراهانی فاصله دارد. گفتمان مارکسیستی بر خلاف آن چه رجانیوز از زبان اقای سلحشور منعکس ساخته است، احتمالا به همان بینشی شباهت دارد که به عنوان مثال، نویسندۀ این نوشته در تحلیل هایش در گاهنامۀ هنر و مبارزه، یا وبلاگ میان فرهنگی ایران و جهان و وبلاگ های دیگر مطرح ساخته و می توانید ببینید.
اتفاقا دیدگاه مارکسیستی نیز کاملا به مقولات اخلاقی تعلق دارد، ولی نه به همان دلایلی که در دو گروه نام برده مطرح شده است. دیدگاه مارکسیستی، گلشیفته را نمی بیند. گلشیفته چیزی بیشتر از یک عروسک برای صنعت سینما و شبکۀ تجارتی آن نیست که از سوی دیگر برای تمایلات طبقاتی طبقۀ حاکم جهانی کار می کند.
مارکسیست ها گلشفیته را نمی بینند، آنها صنعت سینما و شبکۀ تجاری و پایگاه طبقاتی آن را می بینند – یعنی سعی می کنند ببینند - که به شکل بین المللی عمل می کند.
مارکسیست ها می پرسند که آیا آموزش به طور کلی و آموزش هنری به طور اخص در تمام این مناطقی که این شبکۀ تجاری عبور می کند، به مساوات تقسیم شده است؟
مارکسیست ها همیشه و در سر تا سر جهان در نوک حمله در جنگ های طبقاتی علیه بهیمیت نظام سرمایه داری به کمین نشسته اند، تا در ثانیه های هر فیلم و در هر میلیمتر مربع از هر تصویری رد پای فرهنگ طبقاتی و شکاف طبقاتی را جستجو کنند.
گلشیفته ها بازیچۀ این سیستم هستند، حالا خود این کارمندان صنعت سینما شاید به چنین موضوعی آگاه نباشند و مطمئنا هم آگاه نیستند، و یا واپس می زنند و به دلیل جایگاه ممتاز شان طبیعتا سعی می کنند آن را به شکلی خاص و کاملا کلیشه ای و همه شمول در طبقۀ حاکم توجیه کنند. موقعیت؟ یعنی موقعیت ممتاز به بهای سرکوب و اختناق علیه بخش عظیمی از جامعه. این موقعیت هست که باید «کاربد» تلقی کرد و نه عریان شدن. وقتی من داشتم الفبای جنگ اثر برتولت برشت را ترجمه می کردم (...)، «لیدی گاگا» بین ماه می 2010 و می 2011 در حال انباشت کردن مبلغی معادل 90 میلیون دلار در شبکۀ صنعت موسیقی بود، که عریان شدن های او قابل مقایسه با گلشیفته نیست. امثال لیدی گاگا بسیار هستند که حتی در بحرانی ترین بحران های اقتصادی نیز میلیونر می شوند. چنین موضوعی آقای سلحشور را به تعجب وانمی دارد که یک عده بتوانند، حتی در بحرانی ترین بحران تاریخ نظام سرمایه داری، دهها میلیون دلار درآمد داشته باشند. گلشیفته  فراهانی در مقایسه با لیدی گاگا واقعا هنوز زیر چادر است و تصور نمی کنم درآمدهایش در این حد و حدود باشد. البته نسبتا می توانیم بگوییم که او تنها با فیلمی که برای هالیوود بازی کرده است، بی گمان - احتمالا - به گروهک نئو میلیونرهای ایران – به راه سبز – و به شبکۀ ناتوی فرهنگی - پیوسته است. البته حضور گلشیفته فراهانی در هالیوود و نسبت او با ناتوی فرهنکی نشان می دهد که او از ایران در این شبکه بوده، و باز هم چنین مناسباتی به این معنا خواهد بود که ناتوی فرهنگی در ایران دارای پایگاه اجتماعی است. و با آگاهی به این نکته که  به طور مشخص این پایگاه اجتماعی جزء لاینفک طبقۀ بورژوازی وابسته و معامله گر است.
باید پرسید، مارکسیست ها می پرسند، آیا آنهایی که ناگهان از تصویر سینه های عریان زنی آشفته می شوند و اعتقاداتشان را در خطر می بینند، آیا این همه زنهایی که در ایران به خود فروشی تن می دهند، آنها را به همین شکل متأثر می سازد؟ ریاکاری خودآگاه و ناخودآگاه طبقۀ حاکم و مؤمن و مقدس ها در این واپس زدگی نهفته است. پذیرش واقعیت همیشه یکی از مشکلات بزرگ بنی آدم بوده و هست و خواهد بود.
حمید محوی
گاهنامۀ هنر و مبارزه
تآتر بی نوایان
پاریس 28 ژانویه 2012

پانوشت :
1)
http://www.youtube.com/watch?v=9SbiAzD6ZL0&feature=related
2)
http://www.youtube.com/watch?v=RkATqaiHNcY
3)
http://www.youtube.com/watch?v=lvKQQDcOpGg
4) گاهنامۀ هنر و مبارزه – تآتر بی نوایان
13 ژانویه 2012
دربارۀ فضای فرهنگی و هنری نزد چپ های ایرانی
http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/
5)
http://www.interculturel.blogfa.com
/

+ نوشته شده در 2012/1/28ساعت توسط حمید محوی |

«مرجان ساتراپی و جایزه ای برای

همه ی ایرانیان»

یا بمب اتمی روی سر

همۀ ایرانیان؟


سایت عصر نو به تاریخ 29 می 2007 مقاله ای تحت عنوان «مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان» (1) به قلم خانم مهستی شاهرخی منتشر می کند، که ما در اینجا به تحلیل دو پارگراف از آن می پردازیم که فکر می کنم برای موضوع ما کاملا کافی باشد. اولین پاراگراف به عبارت زیر است:

 

«مرجان ساتراپی درباره فيلم پرسپوليس به خبرگزاری فرانسه گفت:«اين فيلم داستانی درباره زندگی است. فيلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت». ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ايران عليه «پرسپوليس» به خبرنگار رادیو فردا می گوید: پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد.« فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است». فیلم پرسپولیس در شصتمین جشنواره فیلم کار یکی از دو فیلم برگزیده هیئت داوران بود و مورد تقدیر قرار گرفت. »

در جایی که نویسندۀ می نویسد : «ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ایران علیه «پرسپولیس» به خبرنگار رادیو فردا می گوید...»

متأسفانه این شیوۀ نگارش یکی از عادات قدیمی محافل به اصطلاح فرهنگی ایران است، که به دلیل تفکر اقتدار گرای رایج، هیچگاه به دلیل و برهان ها اشاره ای نمی کنند، و موضوع تنها به اعلام مخالفت و موافقت خلاصه می شود، و ما از محتوای «اظهارات مقامات رسمی ایران علیه فیلم پرسپولیس... » در این مقاله بی اطلاع هستیم. ولی موقتا باید به واکنش مرجان ساتراپی بسنده کنیم که به خبرنگار رادیو فردا یعنی رادیویی که گویا به آژانس اطلاعات مرکزی ایالات متحدۀ آمریکا تعلق دارد، باید بسنده کنیم.

واکنش او چنین است : « فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است» و کامنت منقد او توضیحات بیشتری می دهد که گویا متعلق به خود نویسنده بوده ولی داخل گیومه نمی گذارد، ولی در هر صورت من آن را داخل گیومه می نویسم  : « پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد.»

پیش از این دربارۀ بیانیۀ مرجان ساتراپی مبنی بر این که «این فیلم سیاسی نیست» مطالبی نوشتم و از تکرار مطالب قطع نظر می کنم.

 ولی نکته ای که در این جا باید مشخصا به آن بپردازم داعیۀ «جهانی» بودن مرجان ساتراپی است.

البته در این مورد نیز فکر می کنم که مسئله به هیچ عنوان این نیست که اساسا فیلم دربارۀ چیست، بلکه پرسش این جاست که فیلم چگونه ساخته شده و چه ابزارهایی را برای جهانی ساختن خود به کار می گیرد.

علاوه بر این، خصوصا در رابطه با آثار مرجان ساتراپی که از نوع زندگینامه می باشد، مسئله ذهنیت فردی و خلاقیت فردی در ابعاد جهانی است که با توجه به تمام چیزهای جهانی که از جهانی سازی می دانیم، و در مفصل این داعیه با موضوع آزادی و دموکراسی، فیلم ساز ما با تناقض بزرگی روبرو می شود.

یعنی همان تناقضی که در عنوان این مقاله در سایت عصر نو دیده می شود، یعنی «جایزه ای برای تمام ایرانیان» ، مثل جیب بری که جیب کنار دستی ا ش را با جیب خودش اشتباهی می گیرد و یا این که از روی توهمی بیمارناک ما با حساب بانکی راکفلر انطباق هویتی پیدا کنیم و آن را از آن خودمان بدانیم (با این وجود باید از سایت عصر نو تشکر کنیم، زیرا  از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش) البته فردریش انگلس به کارگران ایرلند چیز دیگری می گفت، او می گفت: «سیلی نقد به از حلوای نسیه است.» 

برای روشن ساختن این مطالب ترجیح می دهم قطعه ای از مقالۀ «تولید صنعتی در عرصۀ فرهنگی» در کتاب «دیالکتیک خرد» نوشتۀ مکس هورکهایمر و تئودور آدورنو (2) به نقل بیاورم (ترجمه از من است) :

«سرگرمی غالبا به زبردستی های تاجرانه بستگی دارد، و بازارگرمی ها و چاپلوسی های فروشنده. ولی ظرافتی که در آغاز بین امور تجاری و سرگرمی (صنعتی) در اهدافی که برای آن تعیین می کنند آشکار می شود: یعنی نقش مدافع اجتماعی. سرگرم شدن، تفریح کردن یعنی موافق بودن. ولی چنین کاری ممکن نیست مگر این که سرگرمی و تفریح را از مجموع روندهای اجتماعی جدا ساخته و منزوی کنیم، و با فدا کردن و تهی کردن داعیه ای که هر اثری، حتی بی اهمیت ترین آنها، می تواند داشته باشد، یعنی ادعایی که می خواهد تمامیت را در الگوهای محدود منعکس کند.

سرگرم شدن، همواره به این معنا است که به چیزی فکر نکنیم، حتی دردهایمان را در آن جایی که به نمایش گذاشته می شود نیز فراموش کنیم. در واقع موضوع شکلی از اشکال فقدان استیصال و فرار است، ولی به صورتی که تعبیر می کنند، یعنی نه به صورت فرار به جلو در رویارویی با واقعیت نامطلوب. بر عکس، فرار از مقابل آخرین خواست مقاومت که این واقعیت در هر یک می تواند باقی گذاشته باشد.

آزادی وعده داده شده آزاد سازی تفکر به عنوان نفی است. گستاخی چنین پرسشی این است کاملا به عالم لفاظی تعلق دارد : «فکر می کنید که من چه می خواهند؟»

و گستاخی و بی شرمی این پرسش در این نکته نهفته است که خطاب به همان افرادی است که به عنوان فاعلین اندیشه و تفکر، می خواهند حذف تدریجی ذهنیت فردی آنها را به عهده بگیرند. حتی وقتی که مردم علیه صنایع فرهنگی می شورند، شورش آنها در حد و حدود بسیار ناچیزی خواهد بود، زیرا که آنها در واقع بازیچه های منفعل این صنعت هستند. با این وجود افسار زدن به مردم بیش از پیش با مشکل مواجه می شود. زیرا روند تحمیق آنها باید با روند پیشرفت فکری آنها هماهنگ شود. در دورانی که مردم از همذات پنداری با میلیونرهایی که روی پردۀ سینما (مترجم : از همان هایی که آذر نفیسی در «لولیتا خوانی در تهران» از بالای منبر تفسیر می کند – «گتزبی شگفت انگیز»...که با آنها موقعیت ایران را تعریف کند و به همین علت نیز به او در دانشگاه جان هاپ کینز پست استادی تفویض می کنند ) خسته شده و از خواب خرگوشی بیرون آمده بودند، و در رابطه با قانون اکثریت نیز خیلی تناقض آمیز به نظر می رسید، در این وقت بود که ایدئولوژی پشت نقاب حساب احتمالات پنهان شد.

و گفتند که : همه نمی توانند شانس داشته باشند، شانس به آن فردی تعلق دارد که شمارۀ برنده را بیرون بکشد، و بطور مشخص شانس به آن فردی که قدرت برتر تعیین می کند – غالبا نیز توسط خود صنایع تفریحاتی بازنمایی می شود که همواره در پی این فرد خوش شانس است. اشخاصی که توسط شکارچیان استعداد کشف می شوند، و سپس استودیوهای سینمایی دنبالۀ کار را به عهده می گیرند و شخصیت مطلوب را که از طبقۀ متوسط با تمام تعلقاتش به نمایش می گذارند. ستارۀ جوان سینما باید فرد کارمندی را بازنمایی کند، ولی بر خلاف دختر جوان در دنیای واقعی، پالتوی پر زرق و برق او باید کار خیاط بسیار ماهری باشد و برازندۀ تن او باشد، به طوری که دختر جوان تماشاگر نه تنها در تصوراتش احتمال رؤیت خودش را روی اکران نمی بیند، بلکه فاصلۀ عمیقی نیز حس می کند. تنها یک دختر جوان است که می تواند شمارۀ برنده را بیرون بکشد و تنها یک مرد جوان است که با حساب احتمالات می تواند مشهور شود، با این وجود این شانس برای هر یک از افراد به اندازه ای ناچیز است که بهتر است از آن قطع نظر کنند و از خوشبختی آن دیگری لذت ببرند که می توانست خود او باشد، ولی هرگز نخواهد بود.

....

سهم حادثۀ کور همان مرواریدی است که ایدئولوژی حاکم به کار می بندد...»

 

ادعای مرجان ساتراپی مبنی بر این که «سیاسی نیست» یک بار دیگر در اینجا بی اعتبار می شود زیرا او می خواهد با جهانی سازی ذهنیت خود به جنگ و انقلاب خاتمه دهد.

یعنی موضوعی که در عین حال با مباحث زیبایی شناسی نیز مرتبط می گردد، زیرا در این جا هنرمند تأثیر گذاری خاصی را در چشم انداز اثرش تعیین می کند.

در مقالات دیگری بیانیه هایی را از جانب نویسنده  مشاهده می کنیم که در مورد آثار خودش مطرح می کند که برای تحلیل ما می تواند حائز اهمیت باشد: «مرجان ساتراپی دربارۀ فیلم پرسپولیس به خبرگزاری فرانسه گفت : این فیلم داستانی دربارۀ زندگی است. فیلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از این که شما فیلم را ببینید دیگر نمایلی به جنگ و انقلاب نخواهید داشت.»

در زمینۀ فلسفۀ هنر، همیشه این موضوع مطرح است که تا چه اندازه دعاوی نویسنده با واقعیت منطبق است و تا چه اندازه اثر او نزد خوانشگران و یا شاهدان اثر پاسخ مناسب و از پیش محاسبه  شدۀ  خود را پیدا می کند.

اولا مرجان ساتراپی این کتاب را برای فرانسوی ها و به یاری و پشتیبانی نهادینۀ فرانسوی ها نوشته است، و  حتی بر اساس گفتۀ خود او :

« من به طور مبهم می دانستم که می خواهم داستان تعریف کنم و تصویر بکشم.من وارد آتلیه ای شدم که تصویر گران کتاب مصور در آن کار می کردند و فکر می کنم چون که تمام مدت حرف می زدم، برای بستن دهن من بود که آن ها به من گفتند که کار یک کتاب مصور را شروع کنم»(2)

البته در این جا کاملا روشن است که او با بی اعتنایی شاهزاده خانمی دربارۀ کار خود حرف می زند که اگر شاهکاری انجام داده، کاملا طبیعی است و عصای جادویی به او تعلق دارد.

بر این شالوده، یعنی با توجه به مخاطبان اولیۀ کتابهای مصوّر و فیلم پرسپولیس، یعنی فرانسوی ها، باید به خاطر نیّتی که مرجان ساتراپی داشته است به او تبریک بگوییم، خود فرانسوی ها مثلی دارند که می گویند «عشق بورز جنگ نکن»، در هر صورت من فکر می کنم که تحت شرایط فعلی و در تاریخی که «پرسپولیس» چه به شکل کتاب و چه به شکل فیلم به فرانسوی ها عرضه می شود، هدف والاگرایانه ای را در پیش دارد، زیرا آنها نه تنها هم پیمان با ناتو و ایالات متحده کشور عزیز ما ایران را به بمب اتمی تهدید می کنند، بلکه در روستاهای دور دست افغانستان نیز در تنبان کودکان شش هفت سالۀ و حتی زنان روستایی به دنبال کلاشنیکوف و یا بمب اتمی مینیاتوری می گردند، که مبادا که این کودکان و زنان روستاهای دور افتادۀ افغانستان، امنیت آنها را در پاریس به مخاطره بیاندازند. علاوه بر تمام گلوله هایی که به در و دیوار افغانستان شلیک می کنند، هر 35 ساعت یک بمب چند صد کیلویی مسلح به اورانیوم رقیق شده نیز از هواپیماهای سوپر مدرنشان روی اهدافی که تروریست تشخیص داده اند، پرتاب می کنند. با چنین چشم اندازی از جنگ طلبی فرانسوی ها، بی آن که از چاد حرف بزنیم و بی آن که از ضایعات طبیعی و انسانی در گویان فرانسه حرف بزنیم، و بی آن که از تجارت اسلحه حرف بزنیم ،تصور نمی کنم که خواست نویسنده برای تأثیرگذاری آثارش واقعا پاسخ مثبتی در بر داشته باشد.

با این وجود اگر صلح طلبی مرجان ساتراپی، علی رغم  شکست هنرمند در آموزش توده های جنگ طلب و نژاد پرست و کاپیتالیست فرانسوی، قابل احترام است، ولی وقتی می خواهد چشم انداز انقلاب و تحول انقلابی را منتفی سازد، در این جا کاملا با چهرۀ خورده بورژوایی صاحب امتیاز او بیشتر آشنا می شویم.

مهمتر از همه امتناع از انقلاب و صلح طلبی نزد مرجان ساتراپی فروش نسبتا  بسیار خوبی برای او داشته است، با این وجود در آزمون ها ی دیگری با ورشکستگی مواجه می شود. زیرا همانطور که پیش از این توضیح دادم، پدیدۀ مرجان ساتراپی و امثال او، در پیوند با ناتوی فرهنگی معنا پیدا می کند. به عبارت دیگر به زمینه سازی های رسانه ای تعلق دارد که هدفش، در آخرین مرحله و آخرین کلام، توجیه جنگ علیه ایران و مشخصا بمباران اتمی ایران است.

ولی بر خلاف تعبیر من، باید دانست که وقتی مرجان ساتراپی در کمال حس نیّت و سادگی می گوید : « بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت» در ذهن خوانشگران اروپایی و آمریکایی فورا هر دو به ایران منگنه می شود، و گویی که ایران کشوری جنگ طلب و ایرانی ها نیز خواهان جنگ بوده اند. و اگر تمام طرح تبلیغاتی پیرامون اسلام وحشت آور که به بمب اتمی مسلح شده (موهومی البته) و مونتاژ تصویر مقامات ایرانی در کنار بن لادن،... سرانجام آن سناریویی که ایالات متحدۀ آمریکا و ناتو در پی تزریق بازنمایی آن  در اذهان عمومی است به نتیجه رسد، بمب های اتمی ایالات متحده و ناتو برای خنثی سازی چنین هیولایی به نام ایران که امنیت جهان را به خطر انداخته، کاربرد بشردوستانه پیدا می کند.

موفقیت رسانه ای در کار مرجان ساتراپی در همین نکته نهفته است که برای ارتباط با آن نیازی به اندیشیدن نیست، و به تمام چشم انداز انتظارات عمومی-ناتوی فرهنگی پاسخ می گوید.

پاراگراف بعدی که در این جا می تواند مورد بررسی قرار گیرد، قطعۀ زیرا است:

«ساتراپی پس از دریافت جایزه گفت: "اگر مردم بيايند و اين فيلم را بينند و بگويند آنها (ايرانی ها) هم مانند ما انسان هستند فيلم موفق بوده است." علیرغم اعتراضات جمهوری اسلامی که اکنون مالک ایران شده است و همه ی موازین و معیارهای من درآوردی و ساختگی خود را حتا در خارج از مرزها به جهان تحمیل می کند، مرجان ساتراپی با هنر خود نشان می دهد که عمیقاً ایرانی است و دلش برای ایران و آینده ی ایران می طپد. ساتراپی جایزه خود را متعلق به همه ایرانیان دانست. »

فکر می کنم که در این جمله یعنی: «اگر مردم بیایند و این فیلم را ببینند و بگویند (ایرانی ها) هم مثل ما انسان هستند فیلم موفق بوده است.»  کلمۀ «مردم» پیش از همه به مردم فرانسه باز می گردد، و در مراحل بعدی مردم کشورهای دیگر در سر تا سر «جهان». خب اگر مردم فرانسه و مردم جهان تا نخستین دهۀ قرن بیست و یکم و پیش از ساخته شدن فیلم «پرسپولیس» و احتمالا کتاب های مصور او، در نیافته بودند که ایرانی ها هم آدم هستند، واقعا باید همان «اگر» جادویی مرجان ساتراپی و صدای دلنشین «زیباروی روز» کاترین دو نو، دلخوش باشیم.

در هر صورت در این جا مشاهده می کنیم که هنرمند یک هدف دیگر نیز برای کیفیت اثر خود تعیین می کند، و آن هم معرفی ایرانیان به عنوان بخشی از جامعۀ بشری است. در واقع او می خواهد در عرصۀ میان فرهنگی دست به ابداعاتی بزند تا ملت دیگر به ملت ایران به عنوان آدمهایی مشابه آشنا شوند (ایرانی دیگر) و به این ترتیب خود او نمایندگی این بازنمایی را در برد کوتاه (در فرانسه) و برد بلند(در جهان) به عهده می گیرد.

ولی پرسشی که می توانیم مطرح کنیم، این است که واقعا چه تصاویری از ایران در تخیلات یک فرانسوی ها نقش بسته و از کی و کجا و به چه وسیله ای به این نتیجه رسیده اند که ایرانی ها آدم نیستند؟ که امروز نیاز مرجان ساتراپی [به ساختن فیلم پرسپولیس بیافتد]؟ البته نسبت دادن ساخت فیلم پرسپولیس به مرجان ساتراپی واقعا اشتباه و دروغ محض است. من اطلاع دقیقی از چگونگی ساخت این فیلم ندارم، که کدام شرکت فیلم سازی بوده...ولی این فیلم در ماشین سینمایی فرانسه ساخته شده است، یعنی همان رسانه هایی در ساخت و پرداخت تخیلات عمومی در رابطه با ایران و ایرانی سالها سم پاشی کرده اند و علی رغم دعاوی بی پایه و اساس مرجان ساتراپی، همین فیلم نیز به ناتوی فرهنگی تعلق دارد.

به عبارت دیگر مرجان ساتراپی از نقشی که رسانه ها برای کارهای او در نظر گرفته اند کاملا بی اطلاع است و یا واپس می زند. من بیشتر فکر می کنم این بی اطلاعی بیشتر به عمل واپس زدن شباهت دارد تا یک بی اطلاعی  عادی.

پانوشت:

1)

http://asre-nou.net/1386/khordad/8/m-marjane-satrapi.html

2)

Max Horkheimer, Theodor W.Adorno. « La production industrielle de bien culturels » in La dialectique de la raison.ED tel gallimard.1974.p153,154

 

+ نوشته شده در 2010/11/14ساعت توسط حمید محوی |

تحلیل روانشناختی دربارۀ موضوع آزادی

 در نوشته های مرجان ساتراپی[بخش 2]

 

در پایان فصل اول، بخش مختصری را به تحلیل روانشناختی مرجی به عنوان پرسوناژ داستان در چهار چوب رابطۀ اودیپی اختصاص دادم.

موضوع فقدان استقلال شخصیت روانی نزد [مرجی]، به عنوان شخصیتی که زندگینامۀ مرجان سارتراپی را در کتاب مصوّر بازنمایی می کند، یک بار دیگر خود را در گفتمان خود مرجان ساتراپی آشکار می سازد. او وقتی از رمان مصور خود حرف می زند، می گوید که : «چون که من در آتلیه زیاد حرف می زدم، برای بستن دهان من پیشنهاد کردند که رمان مصور بنویسم.»

به عبارت دیگر موضوع استقلال مرجی، در سطوح مختلفی مداخله می کند. در کتاب مصور، و کتاب مصور به مثابه رؤیا و تخیل و خاطرات خود نویسنده که از زندگی خود او الهام گرفته و به شکل ناخودآگاه به نوشته می آید. به عبارت دیگر  وقتی عوارض فقدان شخصیت مستقل روانی به شکل ناخود آگاه در داستان منعکس می شود ( به شکل داستان خانوادگی) و سپس یک بار دیگر در دنیای واقعی، یعنی همین گفتگویی هایی که در رسانه ها منعکس شده اند، مشاهده می کنیم که حتی نگارش خود رمان مصور را نیز در بر می گیرد، چرا که این دیگران، استاد و هم شاگردی های او بوده اند که نوشتن چنین کتابی را به او پیشنهاد می کنند، و مرجان ساتراپی به شکلی از این موضوع حرف می زند که گویی حتی تصمیم برای نگارش چنین کتابی به خود او تعلق نداشته است. و علاوه بر این اگر تمام این تحلیل را در یک پاکت بگذاریم، در دست کشور فرانسه به عنوان عضو پیمان ناتو، در طرح تبلیغاتی اش علیه ایران، از مرجان ساتراپی علی رغم خواست خودش به عنوان عنصر ناتوی فرهنگی استفاده می کند.

 

در نتیجه می بینیم که این خصوصیت روانی، یعنی فقدان شخصیت مستقل روانی، به شکل ناخود آگاه در ساختار درونی و بیرونی اثر  منعکس شده است.

پرسشی که در این جا می توانیم مطرح کنیم، این است که اگر ناتو از آثار ساتراپی استفادۀ تبلیغاتی می کند، و مرجان ساتراپی نیز از این موضوع بی اطلاع است، چگونه ممکن است که مرجان ساتراپی دائما در آثارش به نیازهای تبلیغاتی ناتوی فرهنگی پاسخ می گوید؟ و علاوه بر این آیا بی اطلاعی او از ماشیناسیون تبلیغاتی برای جنگ اتمی علیه ایران، او را مبرا نمی سازد و آثار او را از اتهام به همکاری با جنایت علیه بشریت نجات نمی دهد؟

اگر خیلی سریع بخواهم به این پرسش ها پاسخ بگویم، به این شکل خواهد بود که مرجان ساتراپی به والاگرایی در کارش دست پیدا نکرده و همواره در بند ایده ئولوژی طبقاتی خود بوده است. با آگاهی به این امر که ایدئولوژی طبقاتی همواره ناخودآگاه است و جایگان اصلی آن نیز در زبان است. و بی جهت نیست که اتحاد غرب سرمایه داری با طبقۀ بورژوازی معامله و وابستۀ ایران و سپس جنبش سبز است.

به همین علت مرجان دائما به آن چه از او انتظار دارند پاسخ می گوید. آرزوی مادر، آرزوی دوستان آتلیه و آرزوی ناتو برای تبلیغات ضد ایرانی و برای تصویر پردازی هایی که باید به توجیه حملۀ اتمی به ایران بیانجامد. در جریان تظاهرات جنبش سبز در اروپا نیز او را در کنار محسن مخملباف می بینیم که بیانه ای را که او در حال خواندن آن است، به انگلیسی ترجمه می کند، یعنی حرکتی که هیچ نسبتی با فعالیت هنری و یا هنرمندی که برای دادخواهی پا به عرصۀ سیاست می گذارد، ندارد. پاداش تمام این مواردی که استقلال شخصیتی او را دائما واپس می زند، فروش بالای میلیون نسخه کتاب، ساخت فیلم پرسپولیس و به طور قطع پول های هنگفتی است که احتمالا می تواند خاطرۀ کادیلاک از دست رفته او را در عصر پهلوی برای مرجان ساتراپی جبران کند.

 

از آن جایی که ما نمی توانیم هیچ شیئی و به ویژه اثر هنری (یا داوطلب اثر هنری) را خارج از این جهان متصور شویم، در اینجا و اکنون اگر مقولۀ «جهانی» و جهان شمولی مطرح باشد، پیش از همه در عرصۀ جهانی سازی جهان و در چهار چوب تشکلات اجتماعی و اقتصادی قابل بررسی خواهد بود. یکی از مسائل اساسی نیز همواره هویت طبقاتی این تشکلات اجتماعی و اقتصادی است.

ولی از دیدگاه من ادعای مرجان ساتراپی مبنی بر جهانی بودنش به چه معنایی است؟ و من آن را چگونه می فهمم؟ این پرسشی است که هر یک از ما می توانیم برای خودمان مطرح کنیم.

اگر آثار مرجان ساتراپی را در چشم اندازه جهان واقع قرار دهیم چه می بینیم؟

کتاب مصوّر و سینما یعنی محصولاتی که به شکل زنجیره ای در ماشین صنعتی فرانسه  ساخته و پرداخته شده،  در متن جهانی سازی جهان و نتایج کمابیش شناختۀ شدۀ آن (ثروت در یک سو، فقر در سوی دیگر – ایجاد جنگ های منطقه ای – و تحمیل جنگ به کشورهایی که توان فنی و اقتصادی کافی برای مقابله با سرمایه داری جهانی را ندارند) و برای پاسخگویی به اهداف کاملا مشخص سیاسی، یعنی همین موضوعی که داخل پرانتز مطرح کردم.

 

حال باید بپردازیم به سهم خود مرجان ساتراپی به عنوان هنرمند و به عنوان ذهنیت فردی، که در مقاسه با این ماشین سالاری جهان سرمایه داری و سیاست های حاکم بر آن، حجم ناچیزی را ارائه می دهد (فاعل حذف شده، و در واقع فاعل ناخودآگاه).

علاوه بر این ذهنیت فردی هیچ گاه از پایگاه طبقاتی چندان دور نمی شود، و هنرمند را می بینیم که در کوران حوادث پس از دور دهم انتخابات ریاست جمهوری در ایران، و  راه اندازی بلوای سبز در داخل و در خارج، به جنبش سبز می پیوندد و در واقع به همان راه کارهایی پاسخ می گوید که برخی افراد سیاسی نظیر محسن سازگارا از طریق رسانه ها تبلیغ می کردند و در کنار آموزش های جنگ شهری و حمله به پاسگاه های پلیس و ارکان قدرت که بی شک نتایج جبران ناپذیری به بار آورد، استفاده از هنرمندان را نیز به نام مؤلفه های این جنبش تبلیغ می کرد. به همین علت در دعوتنامه هایی که برای برگزاری تظاهرات منتشر می کردند، غالبا اسامی چند شخصیت هنری و رسانه ای نیز به عنوان علم دار دسته معرفی می شد. یعنی موضوعی که از دیدگاه من نقش دیگر افراد شرکت کننده در تظاهرات را به سیاهی لشکر تقلیل می داد. مرجان ساتراپی و مخملباف جزء این علم داران بودند،در جاهای دیگر افرادی نظیر شاهین نجفی خواندۀ رپ نیز به عنوان یکی دیگر از مؤلفه های انقلاب سبز روی امواج فرستاده شد.

در چنین مواردی هست که هویت طبقاتی جنبش به عنوان جنبش طبقۀ بالا و ممتاز آشکار می شود. و این هویت طبقاتی، به عنوان ایدئولوژی – و به دلیل ناخودآگاه بودن ایدئولوژی – عنصر از خودبیگانه زای دیگری است که در ترکیب  فقدان شخصیت مستقل افزوده می شود.

حال از این جهت که در این نوشته تنها تحلیل گر مسائل سیاسی نباشم، به متن منوچهر صالحی مراجعه می کنیم، تحت عنوان «ناسازگاری های جنبش سبز»(1)

می بینیم که این منقد سیاسی، جنبش سبز را از دیدگاه طبقاتی به شکل زیر ترسیم می کند :

« جنبش سبز، جنبش اقشار متوسط به‌بالای جامعه ماست، یعنی اقشاری که به‌خاطر برخورداری از امکانات مالی کم و بیش خوب دارای کادرهای تحصیل‌کرده‌اند و می‌توانند هزینه تحصیل فرزندان خود در دانشگاه‌های دولتی و آزاد را تأمین کنند.»

 

در نقشۀ جغرا - طبقاتی جهان، بورژوازی وابسته و معامله گر نمایندۀ بورژوازی  کشورهای پیشرفتۀ صنعتی و ثروتمند در رابطه با کشور خودشان است.

با چنین تعریفی از طبقۀ و وضعیت طبقاتی، ما به مفهوم رسالت اجتماعی این نوع هنرمندان نیز آگاهی می یابیم.

بر اساس همین تحلیلات بود که من در تحلیل سینمای ایران  نتیجه گرفتم که سینمای ایران در واقع نمایندۀ فرهنگی و هنری ایران در محافل بین المللی نیست، بلکه نمایندۀ سرمایه داری جهانی در ایران و برای ما ایرانی ها است که خط مشی «جهانی سازی» فقر در یک سو و ثروت در سوی دیگر را به ما دیکته می کند.

 

چنین رابطه ای بین کشورهای امپریالسیتی و حاشیه ای وجود دارد، و همین رابطه طبقاتی [میان کشوری] نیز در عین حال جهان شمول بوده و حتی در طیف مهاجرین کشورهای حاشیه ای در کشورهایی که سمیر امین آنها را «امپریالیسم جمعی» می نامد، قابل مشاهده است.

برای تشخیص کد های طبقاتی که در مرحلۀ بعدی با کدهای ملّی در هم می آمیزد، در پاریس تنها کافی است که به مقایسۀ مسافرین مترو در خطوط مختلف بپردازیم . از این خط به آن خط مترو چهره ها و لباس ها کاملا با هم فرق دارد. بزرگترین موش هایی که اندازۀ خرگوش هستند، در مترو باربس که محلۀ عرب نشین است، در راهروها آمد و رفت می کنند.

در پاریس در هر نقطه از شهر که شرکت های ساختمانی مشغول کار هستند، کارگران اروپایی را می بینید که دستگاه کنترل از راه دور در دست دارند، و ابزارهای تکنولوژیک را به کار می اندازند و از طرف دیگر کارگران سیاه پوست و عرب را می بینید که به کارهایی می پردازند که تنها به نیروی جسمانی کارگر نیازمند است. زیرا صنعت ساختمان هنوز به حذف کامل نیروی کار جسمانی کارگر نائل نیامده است.

تعمیر تمام شیروانی های موجود در سطح شهر پاریس با ساختمان هایی که در برخی موارد عمرشان از صد سال نیز تجاوز می کند، به عهدۀ لهستانی ها  است و این کار برای آنها منبع درآمد نسبتا خوب و تقریبا ثابتی به حساب می آید.

 

تحلیل آثار مابین فرهنگی به عبارتی ابزاری است برای درک محتوا و سیر تحول فکری و در عین حال ارزیابی اندیشۀ طیفی که خود را به عنوان آلترناتیو  قدرت حاکم در ایران معرفی می کند : دموکراتیک، لائیک، طرفدار حقوق بشر.

بر این اساس می توانیم بگوییم که هنرمند (مرجان ساتراپی) طرح خاصی را برای تأثیر گذاری اثرش تعیین می کند، و این طرح نیز بر اساس مطالبی که در مصاحباتش می گوید، «صلح و عشق» است.

ولی طرح تأثیر گذاری، بر اساس انزجار از انقلاب ایران و جنگ هشت ساله بین عراق و ایران است که در واقع یکی از وجوه بارز آن بازار اسلحه است و می دانیم که فرانسه از جمله کشورهایی بود که نه تنها به عراق سلاح های مدرن در حد هواپیماهای جنگی میراژ می فروخت بلکه فرماسیون نیروهای عراقی را نیز به عهده داشت مضافا بر این که در برخی موارد خودش هم آنها را به دلیل پیچیدگی سلاح ها به وسیلۀ پرسنل نظامی خودش، ولی به حساب عراق علیه ایران به کار می برد.

 

 

پا نوشت

1)

http://www.manouchehr-salehi.de/My%20archiv/My%20Political%20articles/Referat%20in%20Bremen.htm

 

6

گسترۀ ناتوی فرهنگی ایران

سایت عصر نو به تاریخ 29 می 2007 مقاله ای تحت عنوان «مرجان ساتراپی و جایزه ای برای همه ی ایرانیان» (1) به قلم خانم مهستی شاهرخی منتشر می کند، که ما در اینجا به تحلیل دو پارگراف از آن می پردازیم که فکر می کنم برای موضوع ما کاملا کافی باشد. اولین پاراگراف به عبارت زیر است:

 

«مرجان ساتراپی درباره فيلم پرسپوليس به خبرگزاری فرانسه گفت:«اين فيلم داستانی درباره زندگی است. فيلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت». ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ايران عليه «پرسپوليس» به خبرنگار رادیو فردا می گوید: پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد.« فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است». فیلم پرسپولیس در شصمین جشنواره فیلم کار یکی از دو فیلم برگزیده هیئت داوران بود و مورد تقدیر قرار گرفت. »

در جایی که نویسندۀ می نویسد : «ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ایران علیه «پرسپولیس» به خبرنگار رادیو فردا می گوید...»

متأسفانه این شیوۀ نگارش یکی از عادات قدیمی محافل به اصطلاح فرهنگی ایران است، که به دلیل تفکر اقتدار گرای رایج، هیچگاه به دلیل و برهان ها اشاره ای نمی کنند، و موضوع تنها به اعلام مخالفت و موافقت خلاصه می شود، و ما از محتوای «اظهارات مقامات رسمی ایران علیه فیلم پرسپولیس... » در این مقاله بی اطلاع هستیم. ولی موقتا باید به واکنش مرجان ساتراپی بسنده کنیم که به خبرنگار رادیو فردا یعنی رادیویی که گویا به آژانس اطلاعات مرکزی ایالات متحدۀ آمریکا تعلق دارد، باید بسنده کنیم.

واکنش او چنین است : « فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است» و کامنت منقد او توضیحات بیشتری می دهد که گویا متعلق به خود نویسنده بوده ولی داخل گیومه نمی گذارد، ولی در هر صورت من آن را داخل گیومه می نویسم  : « پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد.»

پیش از این دربارۀ بیانیۀ مرجان ساتراپی مبنی بر این که «این فیلم سیاسی نیست» مطالبی نوشتم و از تکرار مطالب قطع نظر می کنم.

 ولی نکته ای که در این جا باید مشخصا به آن بپردازم داعیۀ «جهانی» بودن مرجان ساتراپی است.

البته در این مورد نیز فکر می کنم که مسئله به هیچ عنوان این نیست که اساسا فیلم دربارۀ چیست، بلکه پرسش این جاست که فیلم چگونه ساخته شده و چه ابزارهایی را برای جهانی ساختن خود به کار می گیرد.

علاوه بر این، خصوصا در رابطه با آثار مرجان ساتراپی که از نوع زندگینامه می باشد، مسئله ذهنیت فردی و خلاقیت فردی در ابعاد جهانی است که با توجه به تمام چیزهای جهانی که از جهانی سازی می دانیم، و در مفصل این داعیه با موضوع آزادی و دموکراسی، فیلم ساز ما با تناقض بزرگی روبرو می شود.

یعنی همان تناقضی که در عنوان این مقاله در سایت عصر نو دیده می شود، یعنی «جایزه ای برای تمام ایرانیان» ، مثل جیب بری که جیب کنار دستی ا ش را با جیب خودش اشتباهی می گیرد و یا این که از روی توهمی بیمارناک ما با حساب بانکی راکفلر انطباق هویتی پیدا کنیم و آن را از آن خودمان بدانیم (با این وجود باید از سایت عصر نو تشکر کنیم، زیرا  از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش) البته فردریش انگلس به کارگران ایرلند چیز دیگری می گوید، او می گوید: «سیلی نقد به از حلوای نسیه است. 

برای روشن ساختن این مطالب ترجیح می دهم قطعه ای از مقالۀ «تولید صنعتی در عرصۀ فرهنگی» در کتاب «دیالکتیک خرد» نوشتۀ مکس هورکهایمر و تئودور آدورنو (2) به نقل بیاورم (ترجمه از من است) :

«سرگرمی غالبا به زبردستی های تاجرانه بستگی دارد، و بازارگرمی ها و چاپلوسی های فروشند. ولی ظرافتی که در آغاز بین امور تجاری و سرگرمی (صنعتی) در اهدافی که برای آن تعیین می کنند آشکار می شود: یعنی نقش مدافع اجتماعی. سرگرم شدن، تفریح کردن یعنی موافق بودن. ولی چنین کاری ممکن نیست مگر این که سرگرمی و تفریح را از مجموع روندهای اجتماعی جدا ساخته و منزوی کنیم، و با فدا کردن و تهی کردن داعیه ای که هر اثری، حتی بی اهمیت ترین آنها، می تواند داشته باشد، یعنی ادعایی که می خواهد تمامیت را در الگوهای محدود منعکس کند.

سرگرم شدن، همواره به این معناست که به چیزی فکر نکنیم، حتی دردهایمان را در آن جایی که به نمایش گذاشته می شود نیز فراموش کنیم. در واقع موضوع شکلی از اشکال فقدان ااستیصال و فرار است، ولی به صورتی که تعبیر می کنند، یعنی نه صورت فرار به جلو در رویارویی با واقعیت نامطلوب. بر عکس، فرار از مقابل آخرین خواست مقاومت که این واقعیت در هر یک می تواند باقی گذاشته باشد.

آزادی وعده داده شده آزاد سازی تفکر به عنوان نفی است. گستاخی چنین پرسشی این است کاملا به عالم لفاظی تعلق دارد : «فکر می کنید که من چه می خواهند؟»

و گستاخی و بی شرمی این پرسش در این نکته نهفته است که خطاب به همان افرادی است که به عنوان فاعلین اندیشه و تفکر، می خواهند حذف تدریجی ذهنیت فردی آنها را به عهده بگیرند. حتی وقتی که مردم علیه صنایع فرهنگی می شورند، شورش آنها در حد و حدود بسیار ناچیزی خواهد بود، زیرا که آنها در واقع بازیچه های منفعل این صنعت هستند. با این وجود افسار زدن به مردم بیش از پیش با مشکل مواجه می شود. زیرا روند تحمیق آنها باید با روند پیشرفت فکری آنها هماهنگ شود. در دورانی که مردم از همذات پنداری با میلیونرهایی که روی پردۀ سینما (مترجم : از همان هایی که آذر نفیسی در «لولیتا خوانی در تهران» از بالای منبر تفسیر می کند – «گتزبی شگفت انگیز»...که با آنها موقعیت ایران را تعریف کند و به همین علت نیز به او در دانشگاه جان هاپ کینز پست استادی تفویض می کنند ) خسته شده و از خواب خرگوشی بیرون آمده بودند، و در رابطه با قانون اکثریت نیز خیلی تناقض آمیز به نظر می رسید، در این وقت بود که ایدئولوژی پشت نقاب حساب احتمالات پنهان شد.

و گفتند که : همه نمی توانند شانس داشته باشند، شانس به آن فردی تعلق دارد که شمارۀ برنده را بیرون بکشد، و بطور مشخص شانس به آن فردی که قدرت برتر تعیین می کند – غالبا نیز توسط خود صنایع تفریحاتی بازنمایی می شود که همواره در پی این فرد خوش شانس است. اشخاصی که توسط شکارچیان استعداد کشف می شوند، و سپس استودیوهای سینمایی دنبالۀ کار را به عهده می گیرند و شخصیت مطلوب را که از طبقۀ متوسط با تمام تعلقاتش به نمایش می گذارند. ستارۀ جوان سینما باید فرد کارمندی را بازنمایی کند، ولی بر خلاف دختر جوان در دنیای واقعی، پالتوی پر زرق و برق او باید کار خیاط بسیار ماهری باشد و برازندۀ تن او باشد، به طوری که دختر جوان تماشاگر نه تنها در تصوراتش احتمال رؤیت خودش را روی اکران نمی بیند، بلکه فاصلۀ عمیقی نیز حس می کند. تنها یک دختر جوان است که می تواند شمارۀ برنده را بیرون بکشد و تنها یک مرد جوان است که با حساب احتمالات می تواند مشهور شود، با این وجود این شانس برای هر یک افراد به اندازه ای ناچیز است که بهتر است از آن قطع نظر کنند و از خوشبختی آن دیگری لذت ببرند که می توانست خود او باشد، ولی هرگز نخواهد بود.

....

سهم حادثۀ کور همان مرواریدی است که ایدئولوژی حاکم به کار می بندد...»

 

ادعای مرجان ساتراپی مبنی بر این که «سیاسی نیست» یک بار دیگر در اینجا بی اعتبار می شود زیرا او می خواهد با جهانی سازی ذهنیت خود به جنگ و انقلاب خاتمه دهد.

یعنی موضوعی که در عین حال با مباحث زیبایی شناسی نیز مرتبط می گردد، زیرا در این جا هنرمند تأثیر گذاری خاصی را در چشم انداز اثرش تعیین می کند.

در مقالات دیگری بیانیه هایی را از جانب نویسنده  مشاهده می کنیم که در مورد آثار خودش مطرح می کند که برای تحلیل ما می تواند حائز اهمیت باشد: «مرجان ساتراپی دربارۀ فیلم پرسپولیس به خبرگزاری فرانسه گفت : این فیلم داستانی دربارۀ زندگی است. فیلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از این که شما فیلم را ببینید دیگر نمایلی به جنگ و انقلاب نخواهید داشت.»

در زمینۀ فلسفۀ هنر، همیشه این موضوع مطرح است که تا چه اندازه دعاوی نویسنده با واقعیت منطبق است و تا چه اندازه اثر او نزد خوانشگران و یا شاهدین اثر پاسخ مناسب و از پیش محاسبه  شدۀ  خود را پیدا می کند.

اولا مرجان ساتراپی این کتاب را برای فرانسوی ها و به یاری و پشتیبانی نهادینۀ فرانسوی ها نوشته است، و  حتی بر اساس گفتۀ خود او :

« من به طور مبهم می دانستم که می خواهم داستان تعریف کنم و تصویر بکشم.من وارد آتلیه ای شدم که تصویر گران کتاب مصور در آن کار می کردند و فکر می کنم چون که تمام مدت حرف می زدم، برای بستن دهن من بود که آن ها به من گفتند که کار یک کتاب مصور را شروع کنم.»(2)

البته در این جا کاملا روشن است که او با بی اعتنایی شاهزاده خانمی دربارۀ کار خود حرف می زند که اگر شاهکاری انجام داده، کاملا طبیعی است و عصای جادویی به او تعلق دارد.

بر این شالوده، یعنی با توجه به مخاطبین اولیۀ کتابهای مصوّر و فیلم پرسپولیس، یعنی فرانسوی ها، باید به خاطر نیّتی که مرجان ساتراپی داشته است به او تبریک بگوییم، خود فرانسوی ها مثلی دارند که می گویند «عشق بورز جنگ نکن»، در هر صورت من فکر می کنم که تحت شرایط فعلی و در تاریخی که «پرسپولیس» چه به شکل کتاب و چه به شکل فیلم به فرانسوی ها عرضه می شود، هدف والاگرایانه ای را در پیش دارد، زیرا آنها نه تنها هم پیمان با ناتو و ایالات متحده کشور عزیز ما ایران را به بمب اتمی تهدید می کنند، بلکه در روستاهای دور دست افغانستان نیز در تنبان کودکان شش هفت سالۀ و حتی زنان روستایی به دنبال کلاشنیکوف و یا بمب اتمی مینیاتوری می گردند، که مبادا که این کودکان و زنان روستاهای دور افتادۀ افغانستان، امنیت آنها را در پاریس به مخاطره بیاندازند. علاوه بر تمام گلوله هایی که به در و دیوار افغانستان شلیک می کنند، هر 35 ساعت یک بمب چند صد کیلویی مسلح به اورانیوم رقیق شده نیز از هواپیماهای سوپر مدرنشان روی اهدافی که تروریست تشخیص داده اند، پرتاب می کنند. با چنین چشم اندازی از جنگ طلبی فرانسوی ها، بی آن که از چاد حرف بزنیم و بی آن که از ضایعات طبیعی و انسانی در گویان فرانسه حرف بزنیم، و بی آن که از تجارت اسلحه حرف بزنیم ،تصور نمی کنم که خواست نویسنده برای تأثیرگذاری آثارش واقعا پاسخ مثبتی در بر داشته باشد.

با این وجود اگر صلح طلبی مرجان ساتراپی، علی رغم  شکست هنرمند در آموزش توده های جنگ طلب و نژاد پرست و کاپیتالیست فرانسوی، قابل احترام است، ولی وقتی می خواهد چشم انداز انقلاب و تحول انقلابی را منتفی سازد، در این جا کاملا با چهرۀ خورده بورژوایی صاحب امتیاز او بیشتر آشنا می شویم.

مهمتر از همه امتناع از انقلاب و صلح طلبی نزد مرجان ساتراپی فروش نسبتا  بسیار خوبی برای او داشته است، با این وجود در آزمون ها ی دیگری با ورشکستگی مواجه می شود. زیرا همانطور که پیش از این توضیح دادم، پدیدۀ مرجان ساتراپی و امثال او، در پیوند با ناتوی فرهنگی معنا پیدا می کند. به عبارت دیگر به زمینه سازی های رسانه ای تعلق دارد که هدفش، در آخرین مرحله و آخرین کلام، توجیه جنگ علیه ایران و مشخصا بمباران اتمی ایران است.

ولی بر خلاف تعبیر من، باید دانست که وقتی مرجان ساتراپی در کمال حس نیّت و سادگی می گوید : « بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت» در ذهن خوانشگران اروپایی و آمریکایی فورا هر دو به ایران منگنه می شود، و گویی که ایران کشوری جنگ طلب و ایرانی ها نیز خواهان جنگ بوده اند. و اگر تمام طرح تبلیغاتی پیرامون اسلام وحشت آور که به بمب اتمی مسلح شده (موهومی البته) و مونتاژ تصویر مقامات ایرانی در کنار بن لادن،... سرانجام آن سناریویی که ایالات متحدۀ آمریکا و ناتو در پی تزریق بازنمایی آن  در اذهان عمومی هستند به نتیجه می رسد، و بمب های اتمی ایالات متحده و ناتو برای خنثی سازی چنین هیولایی به نام ایران که امنیت جهان را به خطر انداخته است، کاربرد بشردوستانه پیدا می کند.

موفقیت رسانه ای در کار مرجان ساتراپی در همین نکته نهفته است که برای ارتباط با آن نیازی به اندیشیدن نیست، و به تمام چشم انداز انتظارات عمومی-ناتوی فرهنگی پاسخ می گوید.

پاراگراف بعدی که در این جا می تواند مورد بررسی قرار گیرد، قطعۀ زیرا است:

«ساتراپی پس از دریافت جایزه گفت: "اگر مردم بيايند و اين فيلم را بينند و بگويند آنها (ايرانی ها) هم مانند ما انسان هستند فيلم موفق بوده است." علیرغم اعتراضات جمهوری اسلامی که اکنون مالک ایران شده است و همه ی موازین و معیارهای من درآوردی و ساختگی خود را حتا در خارج از مرزها به جهان تحمیل می کند، مرجان ساتراپی با هنر خود نشان می دهد که عمیقاً ایرانی است و دلش برای ایران و آینده ی ایران می طپد. ساتراپی جایزه خود را متعلق به همه ایرانیان دانست. »

فکر می کنم که در این جمله یعنی: «اگر مردم بیایند و این فیلم را ببینند و بگویند (ایرانی ها) هم مثل ما انسان هستند فیلم موفق بوده است.»  کلمۀ «مردم» پیش از همه به مردم فرانسه باز می گردد، و در مراحل بعدی مردم کشورهای دیگر در سر تا سر «جهان». خب اگر مردم فرانسه و مردم جهان تا نخستین دهۀ قرن بیست و یکم و پیش از ساخته شدن فیلم «پرسپولیس» و احتمالا کتاب های مصور او، در نیافته بودند که ایرانی ها هم آدم هستند، واقعا باید همان «اگر» جادویی مرجان ساتراپی و صدای دلنشین «زیباروی روز» کاترین دو نو، دلخوش باشیم.

در هر صورت در این جا مشاهده می کنیم که هنرمند یک هدف دیگر نیز برای کیفیت اثر خود تعیین می کند، و آن هم معرفی ایرانیان به عنوان بخشی از جامعۀ بشری است. در واقع او می خواهد در عرصۀ میان فرهنگی دست به ابداعاتی بزند تا ملت دیگر به ملت ایران به عنوان آدمهایی مشابه آشنا شوند (ایرانی دیگر) و به این ترتیب خود او نمایندگی این بازنمایی را در برد کوتاه (در فرانسه) و برد بلند(در جهان) به عهده می گیرد.

ولی پرسشی که می توانیم مطرح کنیم، این است که واقعا چه تصاویری از ایران در تخیلات یک فرانسوی ها نقش بسته و از کی و کجا و به چه وسیله ای به این نتیجه رسیده اند که ایرانی ها آدم نیستند؟ که امروز نیاز مرجان ساتراپی [به ساختن فیلم پرسپولیس بیافتد]؟ البته نسبت دادن ساخت فیلم پرسپولیس به مرجان ساتراپی واقعا اشتباه و دروغ محض است. من اطلاع دقیقی از چگونگی ساخت این فیلم ندارم، که کدام شرکت فیلم سازی بوده...ولی این فیلم در ماشین سینمایی فرانسه ساخته شده است، یعنی همان رسانه هایی در ساخت و پرداخت تخیلات عمومی در رابطه با ایران و ایرانی سالها سم پاشی کرده اند و علی رغم دعاوی بی پایه و اساس مرجان ساتراپی، همین فیلم نیز به ناتوی فرهنگی تعلق دارد.

به عبارت دیگر مرجان ساتراپی از نقشی که رسانه ها برای کارهای او در نظر گرفته اند کاملا بی اطلاع است و یا واپس می زند. من بیشتر فکر می کنم این بی اطلاعی بیشتر به عمل واپس زدن شباهت دارد تا یک بی اطلاعی  عادی.

پانوشت:

1)

http://asre-nou.net/1386/khordad/8/m-marjane-satrapi.html

2)

Max Horkheimer, Theodor W.Adorno. « La production industrielle de bien culturels » in La dialectique de la raison.ED tel gallimard.1974.p153,154

 

+ نوشته شده در 2010/11/14ساعت توسط حمید محوی |

4

ناتوی فرهنگی

 

باید اعتراف کنم که کمی با اکراه در نقد کتاب های مصوّر مرجان ساتراپی، از ناتوی فرهنگی حرف می زنم.

به این علت که اگر برخی از شاخص ها را کنار بگذارم، و به برخی از مسائل فکر نکنم، به راحتی می توانم از خواندن کتاب های مصوّر او لذت ببرم و اساسا تهیۀ کتابهای مصور او را ابتکار جالبی می دانم. در واقع فکر می کنم که طرح مرجان ساتراپی برای پرسپولیس می توانست کار بسیاری ارزنده ای از آب در بیاید، ولی تنها اگر واقعیت می داشت، و تنها به این شرط که آلت دست جهان تبلیغات نمی بود، و به عنوان نویسنده ای مستقل عمل می کرد و (ناخواسته) به پیکرۀ آن چیزی که ناتوی فرهنگی می نامیم تعلق نمی داشت.

در این صورت البته به چنین شهرتی دست نمی یافت.

 در چنین مواردی است که موضوع بسیار حساس و پر اهمیت «لذت هنری» و دقت نظر در تشخیص اثر هنری اصیل ضرورت پیدا می کند که به اعتقاد افرادی نظیر برتولت برشت، به پژوهشی کمتر از شکستن اتم نیاز نخواهد داشت.

بی شک بررسی چنین آثاری، مناسبات بین «لذت هنری» و  مسائلی که خارج از اثر واقع شده اند، نظیر «آگاهی سیاسی و اجتماعی» را در تأملات زیبایی شناختی و مشخصا در ارزیابی اثر هنری برای ما مطرح می سازد.

آن چه مرجان ساتراپی در کتابهای مصورش نشان می دهد و می گوید، بازنمایی شکلی از اشکال واقعیاتی است که خوانشگران می خواهند در چهرۀ حکومت اسلامی ببینند و بشنوند (و خصوصا همان هایی که مقدما خود نویسنده به عنوان مخاطبین اصلی اش تعیین کرده است، یعنی فرانسوی ها و سپس آنهایی که «متأسفانه» به کار او علاقمند هستند یعنی جهان سیاست و به طور کاملا مشخص تر ناتو یعنی همان هایی که ایران را هدف بمب های اتمی خود قرارداده اند،).

به عبارت دیگر یعنی پاسخ گویی به چشم انداز انتظارات عمومی که همین چشم اندازهای عمومی نیز ساخته و پرداختۀ ناتو و امپریالیسم جهانی است.

البته در پرسپولیس موضوعات غالبا تکراری و شناخته شده هستند و احتمالا می توانیم جایی برای گرده های ذهنیت شخصی و شیوۀ بیانی هنرمند قائل شویم که از کدهای موجود استفاده می کند، ولی چنین برداشتی از کدها الزاما به مفهوم نقد پیشگام نیست. مرجان ساتراپی در آثارش مفهوم تازه ای ایجاد نمی کند، نقد تازه ای عرضه نمی کند، بلکه تنها خواسته و یا ناخواسته در تبانی با همین چشم انداز انتظارات ناتو پیش می راند.

به همین علت نیز هست که ما نمی توانیم فروش نسبتا خارق العادۀ یک اثر را به عنوان شاخص زیبایی شناختی مطرح کنیم. در هر صورت استقبال گسترده از یک اثر نمی تواند شاخص چندان مطمئن و بارزی برای فلسفۀ هنر باشد. البته اطلاع دقیقی از فروش محصولات هنری مرجان ساتراپی ندارم، تنها در یکی از سایت ها در مورد فروش آلبوم ها یعنی کتاب های مصور او،  دیدم که رقمی اعلام کرده بودند که از مرز یک میلیون نیز عبور می کرد.

ولی از دیدگاه من و با توجه به شاخص هایی که دائما دراین نوشته در حال معرفی مندرجات آن بوده و هستم، و پاسخ هایی که آثار مرجان ساتراپی برای این شاخص ها در بر داشته است، واقعیت این است که در تحلیل کارهای او و جایگاهی که حتی خود او در عرصۀ فعالیت های سیاسی انتخاب کرده است و یا احتمالا برای او انتخاب کرده اند، تمام خصوصیات ناتوی فرهنگی را نشان می دهد، که در عین حال با حق وتوی فرهنگی در جامعۀ طبقاتی در تناقض نیست. یعنی وضعیتی که گفتمان آزادی بیان را نزد مرجان ساتراپی و امثال او در سطح کلان رسانه ای، قویا زیر علامت سؤال برده و بی اعتبار می سازد و تنها چیزی که باقی می ماند نمایشی توخالی از مبارزه برای آزادی است که نهایتا به تبانی با دیکتاتور می انجامد.

و این تنها موردی نیست که ما را به چنین نتیجه ای هدایت می کند، بلکه در بسیاری موارد پوزیسیون و اپوزیسیون فعلی را در اتحاد با یک دیگر یافته ایم [ دو روی یک سکه ] و چنان که در تحلیل سینمای ایران دیدیم، هر دو جبهه در حذف سوژه با یک دیگر هم پیمان بوده و در این زمینه هیچ اختلاف نظر و عملی بین آنها دیده نمی شود. علت این است که از دیدگاه طبقاتی هر دو به یک طبقه یگانه تعلق دارند، و شاید جنبش سبز یکی از بارزترین نشانه ها برای مشاهدۀ چنین اتحادی باشد، بر اساس یکی از تحلیلات منتقد سیاسی، منوچهر صالحی : « جنبش سبز، جنبش اقشار متوسط به‌بالای جامعه ماست، یعنی اقشاری که به‌خاطر برخورداری از امکانات مالی کم و بیش خوب دارای کادرهای تحصیل‌کرده‌اند و می‌توانند هزینه تحصیل فرزندان خود در دانشگاه‌های دولتی و آزاد را تأمین کنند.» (1)

نقدهای سعید کرامت، محمد امینی و کاظم رنجبر، نیز تا حدود زیادی همین موضوع را تأیید می کند، و چنین منتقدینی از آنهایی هستند که خلاف جریان آب حرکت می کنند. یادآوری این اسامی از این جهت بود که بگویم موضوع کمابیش شناخته شده است.

به اعتقاد من قدرت هایی که برنامه ها و طرح های خاص خودشان را از طریق منحرف ساختن فعالیت های فرهنگی و هنری، برای آماده سازی افکار عمومی سوء استفاده می کنند، در هوش و ذکاوت ایرانی ها برای ردیابی ترفندهایشان هیچ شکی ندارند، به همین گونه، اپوزیسیون هایی که برخی واقعیات غیر قابل انکار را انکار می کنند تا شعارهایشان درست از آب در بیاید، آنها نیز به کار خود آگاه هستند و می دانند که اگر بخواهند به این و یا آن واقعیت انکار ناپدیر بپردازند، و یا اگر طرفداران رسمی حقوق بشر بخواهند از تمرکزشان روی ایران دست بردارند و چشمانشان را نه به روی همۀ جهان، بلکه  تنها به وضعیت دو همسایۀ ایران در شرق و غرب کشور باز کنند، باید تمام گفتمان خود را مردود اعلام کنند...و در عین حال از امتیازات مالی که امپریالیسم جهانی برای آنها در نظر گرفته است قطع نظر کنند.

همین موضوع، خود به تنهایی به این معنا است که آن چه برای ما ایرانی ها تدارک دیده اند، در اقتدارگرایی و دیکتاتوری تفاوتی با دیکتاتوری حاکم فعلی ندارد. حداقل به این علت که به انتقادات توجهی نشان نمی دهند. یعنی حقیقت جزء ضرورت های آنان نیست و هدفشان نیز ایجاد دموکراسی در ایران نیست. هرگز.

چنین وضعیتی برای مرجان ساتراپی و آثارش، در حالی مطرح می گردد که خود او دائما وجه سیاسی و علت وجودی و پیوندهای سیاسی کارش را نفی می کند. در هر صورت موردی هست که مرجان ساتراپی و دیگران به هیچ عنوان نمی توانند انکار کنند، و آن هم این است که همان دستگاه تبلیغاتی که ایران را به عنوان تهدیدی برای جهان معرفی می کند، و با چهره پردازی های اغراق آمیز، و وحشت آور جلوه دادن ایران و ایرانی در اذهان عمومی، برای جنگ علیه ایران تبلیغ می کند، همان دستگاه تبلیغاتی است که از فعالیت هنری مرجان ساتراپی و  یا آذر نفیسی و... پشتیبانی می کند.

 در جستجوهای انترنتی ام در رابطه با فیلم پرسپولیس، منتقد جوانی نوشته بود :

 

«خانم ساتراپی به ما آموخت که حرف را باید زد. حتی با ابزار سینما. او معتقد است فیلمی که ساخته است اصلا سیاسی نیست. بلکه بیان زندگی خود اوست که شاید یادآوریش ذهن همه ما را به فکر وادارد که چرا نتوانستیم به استقلال، آزادی برسیم»(2)

 

از این نقل قول کوتاه، حداقل می توانیم به بررسی سه موضوع مهم بپردازیم.

 

یک) پیش از همه مشاهده می کنیم که موضع گیری های سیاسی مرجان ساتراپی علاوه بر تمام مصاحباتش همانطور که در تلویزیون فرانسه او را دیدیم که از دیکتاتور ...حرف می زند، شرکت او در جریان جنبش سبز دعاوی او را مبنی بر این که فعالیت هنری او «سیاسی نیست»، قویا زیر علامت سؤال می رود. مگر این که بگوییم بین هنرمند به عنوان فرد و آثارش فاصله ای هست، و مدعی شویم که فعالیت های سیاسی هنرمند دخالتی در اثر او ندارد – که نظریۀ صحیحی نیست (...).

مضافا بر این که (حتی به تأیید خود نویسنده) اساسا همین شاخص های سیاسی بوده اند که آثار او را روی امواج فرستاده اند. در نتیجه به هیچ وجه ما نمی توانیم داعیۀ مرجان ساتراپی را مبنی بر این که «سیاسی نیست» بپذیریم.

 

به اعتقاد من، با توجه به شاخص ها و خصوصیاتی که تا این جا دربارۀ آثار مرجان ساتراپی مطرح کردم،  و به همین ترتیب دربارۀ سینمای ایران و به تبع آن فیلم انیمیشین که در واقع تاجگذاری تمام کتاب های مصوّر او می باشد، به علاوه طیف گسترده ای از تولیدات فرهنگی اپوزیسیون های ایرانی در غرب، تماما و کاملا در رابطۀ مفصلی با «ناتوی فرهنگی» قرار می گیرد.

بسیاری از ضمیمه هایی که من اخیرا برای دوستان از طریق ایمیل فرستادم، مشخصا به همین موضوع ناتوی فرهنگی مربوط می شود : «اعترافات جنایتکار اقتصادی» اثر جان پرکینز، «دکترین شوک» اثر نائومی کلاین، «در آستانۀ سومین جنگ جهانی، هدف: ایران»، وبلاگ دربارۀ فاجعۀ جهانی «کاربرد سلاح های اورانیوم رقیق شده در جنگ های معاصر»، که امیدوارم خوانندگان این نوشته با این کتابها و مقالات نیز کمابیش آشنایی داشته باشند.

 

دو) نکتۀ بسیار مهم دیگری که باید عمیقا مورد توجه قرار دهیم، موضوع همذات پنداری یا انطباق هویتی است که تحت چنین شرایط تبلیغاتی، همان طور که پیش از این اشاره کردم، به شکل گسترده نسل جوان را دچار تب چهل درجه می سازد. به همین شکلی که در این نقل قول کوتاه مشاهده می کنیم، منقد جوان بر این باور است که «خانم ساتراپی به ما آموخت که حرف را باید زد»، «حتی با ابزار سینما» ...براین شالوده کاملا مشاهده می کنیم که رسانه ها تا چه اندازه نقش کیمیا و کاتالیزور را در  انطباق هویتی افراد با چنین پدیده هایی و خصوصا نزد افراد جوان به خوبی بازی می کنند. ولی مشکل از همین جا آغاز می شود. زیرا باید پرسید که از این پس چند نفر از این افرادی که از مرجان ساتراپی چنین درس هایی را آموخته اند باید پشت در سینما به عنوان ابزاری برای «حرف زدن» بایستند تا حرفشان را بزنند؟

 

متأسفانه شیوۀ بیانی مرجان ساتراپی و گفتمان او، وقتی دربارۀ خودش و آثارش حرف می زند، بیشتر حاکی از بی اطلاعی او نسبت به موقعیت استثنایی خودش می باشد، و به جای روشن ساختن روند ها و ضروریات خلاقیت هنری، در پشت حصار های طبقاتی و ایدئولوژی پنهان می شود و به عبارت دیگر واپس می زند.

این موضوع نزد منقد جوان زمانی که «استقلال و آزادی» را به حرف زدن و آزادی بیان پیوند می زند، اهمیت و عمق بیشتری پیدا می کند.

سه) حال این واپس زدگی و از خودبیگانگی در مرجان ساتراپی را باید به موضوعی که در بالا مطرح کردم، مرتبط سازم. در بالا به موضوع جایگاه او در عرصۀ سیاسی اشاره کردم و نتیجه گرفتم  که این جایگاه (شاید) چندان هم به اختیار او نبوده و او هم چنان در بند تمنّا و آرزوی مندی غیر است (غیر در این جا یعنی ناتوی فرهنگی). یعنی موضوعی که تا حدودی به زندگینامۀ خود او در رابطۀ اودیپی نیز مرتبط می باشد. [یعنی تحت تأثیر آرزومندی غیر بودن و در نهایت یعنی ناخودآگاه بودن]

 

و گفتم  که - برای او انتخاب کرده اند – زیرا چیدمان روابط اجتماعی و نیروها و  مجموعه عوامل حاضر در صحنه که اساسا «پرسپولیس» (کتاب و فیلم و شاید در آینده تآتر...) را ممکن ساخته است، به نحوی است که غالبا تشخیص فاعل اجتماعی در ترکیب آن چندان روشن نیست، زیرا در غالب موارد درهای باز (خصوصا وقتی که به جهان امتیازات استثنائی مرتبط باشد) و به همین نسبت درهای بسته موجب توهم می شود.

 

به طوری که دیاپوزونی که کار او  با ناتوی فرهنگی ایجاد می کند، و یا بهتر بگویم دیاپازونی که ناتوی فرهنگی با او، و کار او ایجاد می کند، و همان طوری که خود او می گوید « نمی خواهم بگویم که من به سیاست علاقمندم مسئله این است که بدبختانه سیاست به من علاقه دارد»(3)

به این ترتیب است که با علاقه ای که سیاست به داوطلب هنری نشان می دهد و با سرعتی که داوطلب هنری در کیسۀ تاجر هنری می افتد، تمام وجوه مثبت اثر داوطلب هنری را برای پیوستن به جهان هنر تحت الشعاع قرار داده و با مطرح ساختن برخی شاخص ها، اثر او را به عنوان اثر هنری اصیل مردود می سازد.

در داوری روی آثار مرجان ساتراپی، کدام شاخص است که کار او  را مردود می سازد؟ پیش از این در تحلیل «مفهوم سینمای ایران در عرصۀ بین المللی و مابین فرهنگی» به شاخص هایی اشاره داشتم و در این جا نیز به یک شاخص دیگر نیز اشاره کردم  : ناتوی فرهنگی.

هنرمند یا گروه هنرمندانی که روی موضوع خاصی کار می کنند و یا به طیف مشخصی تعلق دارند، نمی توانند با جنایت علیه بشریت همکاری داشته باشند (البته این یک شاخص اختیاری است) و اگر همکاری کردند، در این صورت نمی توانند مدعی هنر باشند.

طرح چنین مسائلی بی هیچ شک و تردیدی با موضوع آثار مرجان ساتراپی در پیوند تنگاتنگ قرار می گیرد، خصوصا وقتی که سر دبیر حقوق بشر را در کنار گلشیفته فراهانی می بینیم و گلشیفته را نیز در کنار مرجان ساتراپی پیدا می کنیم که قرار است یک فیلم دربارۀ «خورشت مرغ با آلو بسازند».

طرح موضوع حقوق بشر در این جا واقعا قابل توجیه می باشد، به این دلیل که کلاهبرداری فرهنگی اجتماعی سیاسی عمیقی در این زمینه انجام گرفته که متأسفانه به اندازۀ کافی مورد توجه عمومی قرار نگرفته است.  از طرف دیگر نه تنها محافل قدرت در عرصۀ بین المللی مولد آن (یعنی مولد حقوق بشر قلابی) بوده اند بلکه اپوزیسیون هایی که معمولا می بایستی از آن دفاع می کردند، به قول معروف با حقوق بشر تقلبی ساخت و پاخت کرده، و خودشان را پشت پردۀ تخلفات جمهوری اسلامی پنهان ساختند. در واقع تخلفات حقوق بشری جمهوری اسلامی، بهانه ساز کتمان جنایات عظیمتری علیه بشریت است.

پانوشت :

1)

http://www.manouchehr-salehi.de/My%20archiv/My%20Political%20articles/Referat%20in%20Bremen.htm

2) «پرسپولیس مرجان ساتراپی»

http://www.ghatar.com/1386.03.06/ghatar6237/

 

3) مصاحبۀ توماس سوتینال با مرجان ساتراپی. لوموند. 6 می 2007 «فاصلۀ بین من و داستان. »

http://www.irandarjahan.net/spip.php?article159

 

+ نوشته شده در 2010/11/14ساعت توسط حمید محوی |

 2

تلویزیون های فرانسوی :

باید بگویم که من از مجموع مصاحبات و تلویزیونهایی که از مرجان ساتراپی دعوت به عمل آورده اند بی اطلاع هستم، و مشاهدات من در این جا تنها به دو شبکۀ تلویزیونی منحصر خواهد بود، «فرانس 2» و «فرانس3». در این جا، به این علت که گفتیم می خواهیم  نگاهی به رسانه ها بیاندازیم، من در جستجوهایم قطعۀ کوتاهی را پیدا کردم که مربوط است به  تلویزیون «فرانس 2» (1) - به تاریخ 18 فوریه 2007. در این فیلم کوتاه می توانیم مرجان ساتراپی را در حضور یکی از شومن های بسیار مشهور فرانسوی میشل دروکر(2) و آن سن کلر (3) ببینیم.

پیش از همه باید مختصرا به معرفی این دو شخصیت مشهور فرانسوی بپردازم. معرفی این شخصیت ها و جزئیات تاریخی زندگینامۀ هر یک برای درک مفهوم صحنه آرایی که مرجان ساتراپی در آن حضور پیدا می کند، اهمیت خاصی دارد، و در واقع پشت صحنه به مفهومی که در تآتر رایج است، یعنی مجموعه عناصری که نشان داده نمی شوند و برای نشان دادن هم ساخته نشده ولی در مفهوم نمایش شرکت دارد. مثل انتخاب محل نمایش، و معماری و تاریخ خاص آن...  میشل دروکر مجری برنامه های تلویزیونی و در عین حال شومن بسیاری مشهوری است. او در یک خانوادۀ خورده بورژوا به دنیا آمده ، پدرش پزشک بوده و برادرش ژک دروکر نیز استاد رشتۀ پژشکی در واشینگتن بود که در اثر سکتۀ قلبی در سال 2003 فوت می کند، و برادر دیگر او ژان دروکر، مدیر تلویزیون است. له آ دروکر دختر ژان بازیگر سینما و تآتر است...میشل دروکر در عین حال مهارت خاصی در خلبانی هلیکوپتر دارد. و از یک خانوادۀ یهودی است و وقتی مادرش او را حامله بوده در سال 1942 توسط گشتاپو دستگیر می شود ولی با مداخلۀ فرد ناشناسی به نام پی یر لو لای(4) نجات پیدا می کند، پسرش پاتریک لو لای هم سن میشل دروکر است و مدیریت کل شبکۀ تلویزیونی فرانس 1 را به عهده دارد.

 [و به همین دلایل است که میشل دروکر برای تلویزیون بیشتر ارزش تاریخی دارد. زیرا دستگیری یک زن باردار یهودی توسط گشتاپو و سپس آزاد شدنش در شرایط جنگ جهانی دوّم بیشتر شبیه معجزه است. حقوق ماهیانۀ او 38000 یورو است (بی آن که پاداش سالیانۀ او را به حساب آورده باشیم) در حالی که حقوق ماهیانۀ مجریان برنامۀ تلویزیونی نظیر فلورانس فراری 71500 یورو  و پاداش سالیانۀ او نیز 260000 یورو می باشد. این رقم را می توانید با حقوق حداقل برای افراد بی کار در فرانسه مقایسه کنید : به علاوه کمک برای اجاره خانه 670 یورو که اگر 322 یورو از آن برای ا جاره اتاق کسر کنید  می رسید به 358 یورو و اگر فاکتور تلفن را هم کسر کنید می رسید به 325 یورو منهای 40 یورو برق، که پول شما را می رساند به 285 یورو، و برای عید نوئل هم 150 یورو دریافت می کنید که حدود 68 یورو را باید برای مالیات آشغال های خانگی در پایان سال بپردازید. در حالی که برای یک شیشه شراب نسبتا خوب مارک سوپر مارشه حدود سه یورو و یک بسته سیگار پیچیدنی با فیلتر و کاغذ ده یورو باید بپردازید و قیمت کتاب شارل بائر نیز 19 یورو اعلام شده است. ولی اگر کامپیوتر شما از کار بیافتد...اگر کفش شما سائیدگی اش قابل ترمیم نباشد و اگر دوست دختر شما که با هزار کلک او را تور کرده اید...نویسندۀ نفرین شده، مبارز هنری که دنیا او را هدف گرفته است، نویسنده ای که برای بشریت و عشق می نویسد و قدرت های ظالم حاکم ...و دلش را آب کرده اید، اگر او بخواهد به تعطیلات برود ...در این صورت باید نوشتن یک رمان مهم را شروع کنید و مطمئن باشید که او هرگز باز نخواهد گشت و انتظار بیهوده ای خواهد بود.] این توضیحات را از این جهت ضروری دانستم که بدانید – برای آنها که نمی دانند – که تفاوت درآمدهای ماهیانه به چه معنایی بوده و پیامدهای جبران ناپذیر آن کدام است.

   «آن سن کلر» فرزند یک خانوادۀ ثروتمند و کارخانه دار است.  پدر بزرگش نیز یکی از تاجران بزرگ اشیاء هنری در نیویورک بوده که آن سن کلر حتما یکی از وارثین گنجینۀ پدر بزرگ است، و در عین حال همسر دومینیک تروست کان یکی از مردان سیاسی فرانسه می باشد. و خودش هم مجری برنامه در تلویزیون بوده است.

البته کمی دورتر به هدف خاصی لیست افراد سرشناسی که در رسانه ها مرجان ساتراپی را همراهی کرده اند تکمیل خواهم کرد.

 

مضمون حرفهای مرجان ساتراپی در این برنامۀ تلویزیونی تا حدود زیادی، کتاب آرمین عارفی (5) را تداعی می کند، یعنی ترسیم ایرانی دیگر و متفاوت با آن چه در مورد ایران آخوندها در رسانه ها و در نتیجه در اذهان عمومی منعکس شده است. البته باید دانست که ترسیم ایرانی دیگر، بیشتر به معنای ایرانی است که از دیدگاه غرب قابل قبول به نظر می رسد. در پشت جلد کتاب آرمین عارفی یعنی همانجایی که باید خریداران کتاب را برای خرید آن تشویق کند، چنین آمده است که :

«آیا باورم می کنید که بگویم ایران بهشت دختربازی است؟ آیا باورم می کنید که بگویم که سر هر کوچه و برزنی می توانید «گد الماله» (بازیگر کمدی فرانسوی- مراکشی) را پیدا کنید؟ »

 

در خود کتاب البته مطالب جالب تری پیدا می کنیم، خصوصا صحنه ای که در داخل تاکسی می گذرد: با ریتم آهنگی که در داخل ماشین پخش می شود، همه هماهنگ با آهنگ زمزمه می کنند و بشکن می زنند.»  (ایرانی دیگر و قابل قبول)

حال ببینیم مرجان ساتراپی چگونه بازنمایی ایرانی دیگر و قابل قبول را عهده دار می شود، و در تلویزیون فرانس 2 می گوید «من در عمرم هیچ وقت تا این اندازه ننوشیده و نرقصیده بودم که در ایران...»

در هر صورت آن چه که این دو گزارش را قابل تردید می سازد این است که، در بهترین حالت، هر دو در حال عمومیت بخشیدن به فضای منحصر و محدود به قشر خاصی از جامعۀ ایران هستند.

روشن است که ترسیم چنین فضای عیش و نوشی فورا در تضاد با تمام تخیلاتی قرار می گیرد به حق و یا به ناحق به جامعۀ اسلامی نسبت داده اند. ولی باز شناسی چنین مواردی، بی آن که به اهداف تبلیغاتی در رسانه های پر بیننده در فرانسه آگاه باشیم، ارزش چندانی نخواهد داشت.

مجری برنامۀ تلویزیونی، میشل دورکر، از روی یادداشتی که در دست دارد به زندگینامۀ مرجان ساتراپی اشاره می کند، و می گوید که شما در سن 14 سالگی از وین به ایران بازگشتید و بعد وارد کلاس طراحی در هنرهای زیبا شدید، ولی می گویید که کلاس طراحی کاملا زیر چادر برگزار می شده.

در این جا نیز مشاهده می کنیم که موضوع بسیار قدیمی که از آغاز انقلاب اسلامی در ایرانی مقدما به صرف و نحو رسانه های غربی و سپس اپوزیسیون های ایرانی تعلق دارد، یعنی «چادر» فراموش نمی شود، و  با پرسشی که آن سن-کلر مطرح می کند : «آیا جوانان در تضاد با روحانیان حاکم نیستند؟» مرجان ساتراپی به هر دو پاسخ می گوید، «چادر در کلاس طراحی، مانع از این نبود که ما بین خودمان آناتومی کار نکنیم». روشن است که طرح چنین موضوعی یعنی ممنوعیت تمرین بدن لخت برای آناتومی در مدارس طراحی، به عبارتی اشاره به خرد گریزی قوانین اسلامی دارد. ولی بی آن که خواسته باشم ممنوعیت های اسلامی را توجیه کرده باشم، باید بگویم که البته تمرین بدن لخت برای طراحان موضوع چندان حیاتی و اجتناب ناپذیری نیست.

از مطالب دیگری که مرجان ساتراپی می گوید این است که «از آن جایی که ایران کشور قانون مداری نیست، او از سرنوشت خود در ایران مطلع نیست، و به همین علت به ایران مسافرت نمی کند...» و میشل دروکر گفتگو با او را در این جا متوقف می سازد. یعنی روی جمله ای که «ایران کشور قانون مداری نیست...» به عبارت دیگر، این طور به نظر می رسد که هدف این بود که مشروعیت دولت ایران در اذهان عمومی بی اعتبار گردد. و با این حساب بی اعتبار شد. ولی هدف اصلی چیست؟

در تلویزیون «فرانس 3» او را در کنار «کاترین دو نو» یکی از بازیگران درجۀ یک فرانسه می بینیم. روشن است که کاترین دو نو به کدام بخش از جامعۀ فرانسه تعلق دارد. این هنر پیشۀ فرانسوی در فیلم پرسپولیس به جای مادر مرجان حرف می زند. البته من از مبلغی که او برای شرکت در چنین فیلمی دریافت کرده است، بی اطلاع هستم. ولی باید پرسید که چرا «کاترین دو نو» که یکی از هنرپیشه های درجۀ یک سینمای فرانسه است، برای اجرای چنین نقشی برگزیده می شود که منحصر به گفتگوهای فیلم، یعنی نوار صدا در فیلم کارتونی است. کاترین دو نو هیچ شباهتی به اینگونه کارها در دستگاه سینمایی فرانسه ندارد. بی شک حضور کاترین دو نو در فیلم پرسپولیس، معادل فیلم را نزد تماشاگران کاملا غربت زدایی می کند. زیرا کاترین دونو یکی از شاخص های برجستۀ سینمای فرانسه بوده و با حضورش در پرسپولیس تمام تاریخ زندگی سینمایی ا ش را به عنوان ارزش بی بدیلی به فیلم پرسپولیس منگنه می کند.

در دنیای تجارت رسم بر این است که خانه های لباس دوزی لوکس، و یا برخی مجالس دیگر، هنگام برگزاری نمایشگاه یا شب نشیتی، یک یا چند نفر از شخصیت های مشهور را نیز دعوت می کنند. در واقع هر یک از شخصیت های دنیای نمایش برای حضور در چنین مجالسی، مثل هر کارمند و کارگر دیگری قیمت کاملا مشخصی دارد و در برخی موارد بهای حضور چند ساعتۀ هنرپیشه  سر به میلیون دلار می گذارد. البته همان طور که پیش از این گفتم، من از قیمت حضور خانم کاترین دو نو در مجالس شب نشینی و سالن های نمایش لباس بی اطلاع هستم، در هر صورت چنین موضوعی معمولا در فرانسه جزء اسرار مگو به حساب می آید، و وقتی افشا می شود واقعا به صفحۀ اوّل روزنامه ها تعلق پیدا می کند.

نکتۀ مهم دیگری را که باید ّبه عنوان فرضیه از آن یاد کنم، موضوعی است که به امور فنی ساخت فیلم مربوط می شود، که احتمالا تأثیر نمادینه ای روی تمام فیلم باقی می گذارد، و آن هم این است که نوار صوتی گفتگوهای فیلم مقدم بر تصاویر متحرک ساخته و پرداخته شده است. به این ترتیب نوار صوتی یعنی صدای کاترین دو نو هست (البته شخصیت های دیگری نیز در این فیلم حرف می زنند) که در نسخۀ فرانسوی فیلم، وزنۀ قابل ملاحظه ای را تشکیل می دهد. به این ترتیب می توانیم از این نکتۀ فنی ظاهرا بی اهمیت، مفهوم قابل اهمیتی را برای تمام فیلم نتیجه بگیریم.

به طور مشخص اولویت نوار صوتی نسبت به نوار تصویری، عملکردی نمادینه داشته و حاکی از پیش کسوتی سینمای فرانسه از طریق صدای کاترین دو نو، و پیشنمازی او نسبت به مرجان ساتراپی، و عامل تعیین کننده برای تصاویر بدانیم. این نکتۀ تکنیکی در برنامۀ تلویزیون «فرانس 3» مطرح شده است.

البته من این تحلیل را در رابطۀ نمادینه بین نوار صوتی و نوار تصویری، و اولویت نوار صوتی با صدای [کاترین دو نو] را به طور موقت تنها برای فرانسه یعنی کشور سازندۀ فیلم پرسپولیس معتبر می دانم.

اگر در تلویزیون «فرانس 2» مرجان ساتراپی تلویحا می گوید که جانش در ایران در خطر است، در تلویزیون «فرانس3»، در محیطی اطمینان بخش و سرشار از فرهنک و هنر که حرف از امور فنی ساخت فیلم پرسپولیس است، در شنودی شناور از زبان مجری برنامه و سپس مرجان ساتراپی کلمۀ «دیکتاتور» را چندین بار می شنویم.

حالا مهم این جا نیست که جمهوری اسلامی دیکتاتور هست یا نیست، و آیا فرانسه همیشه مخالف و یا هم پیمان با دیکتاتورهای تمام عالم، از پینوشه گرفته تا صدام حسین، بوده و یا نبوده، و حالا تغییر عقیده داده و دیکتاتورها را افشا می کند.

پرسش اصلی ما در این جا، به چنین اموری مربوط نمی شود. بلکه بهترین پرسش در این جا بر این اساس است که چرا در این تاریخ مشخص در سال 2007 رسانه ها کشور مشخصی را هدف گرفته و در پی بی اعتبار ساختن آن هستند؟ و علاوه بر این دائما پرسش هایی مطرح می کنند تا نشان دهند که زمینۀ سرنگونی دیکتاتوری نیز وجود دارد. این موضوع را به روشنی در پرسش آن سن-کلر مشاهده می کنیم که از مرجان ساتراپی می پرسد که «جوان ها با روحانیون حاکم در تضاد هستند»

توجه داشته باشیم که موضوع همان طور که در بالا مطرح کردم و در این جا نیز تکرار می کنم، به هیچ عنوان تحلیل سیاسی از ماهیت رژیم اسلامی در ایران و دیکتاتوری مذهبی و تضاد آن با نسل پیر و جوان نیست، بلکه ما باید به پشت صحنۀ ای که در هیچ یک از این تلویزیون ها قابل رؤیت نیست، توجه نشان دهیم.

به عبارت کاملا مشخص ما باید برای درک عمیق دلایل چنین تبلیغات و توجهاتی به امور خلاقیت هنری نزد ایرانیان تبعید شده و یا متواری از رژیم اسلامی در سرزمین های به اصطلاح دموکراتیک غرب، به آن چه که در جهان سیاست و به ویژه طرح استراتژیک ایالات متحدۀ آمریکا و ناتو در رابطه با ایران در شرف تکوین است آگاه باشیم، و  جاسازی های نظامی و استقرار بمب های اتمی تاکتیک بر اساس نظریۀ نظامی نوین ایالات متحدۀ آمریکا و ناتو مبنی بر منتفی ساختن تفاوت سلاح های اتمی و غیر اتمی که شوسودوسکی به تفصیل در مقالاتش توضیح داده است، مد نظر داشته باشیم. زیرا که پشت پرده به همین امور مربوط می شود.

هدف از این لشکر کشی ها و ابزارهای نوین نظامی که نه تنها سلاح های اتمی تاکتیک و غیر اتمی و بمب های غیر اتمی نظیر «مادر تمام بمب ها» را با وزنی معادل بیش از ده تن، که دست کمی از بمب اتمی ندارد، در جعبۀ ابزار آلات پنتاگون جای داده، بلکه از این پس  از سلاح هارپ نیز برای ایجاد سوانح طبیعی نیز استفاده می کنند ، و تمام این سلاح ها تنها ایران ما را هدف گرفته است.

طرح استراتژی نوین نظامی ایالات متحدۀ آمریکا، در بنیاد تمام محصولاتی است که در غرب، به نام فرهنگ و هنر آلترناتیو ایران، تا سازمان و گروه های مدافع حقوق بشر، ایرانی قابل قبول با بهشت دختر بازی و گد المله، با دلارهای آمریکایی برای آماده سازی افکار عمومی و برای توجیه  اجرای احتمالی طرح جنایتکارانه ای است که از قلب پیشرفته ترین کشور صنعتی جهان بر می خیزد. این آن چیزی است که من ناتوی فرهنگی می مانم. با آگاهی به این موضوع که ناتو یک سازمان نظامی بوده و فاقد نهاد و مؤسسۀ فرهنگی و هنری می باشد، ولی از ذخیرۀ و قابلیت های فرهنگی و هنری و رسانه ای کشورهای عضو بهره می گیرد، بی آن که مجبور به معرفی خود در روز روشن باشد.

محصولات به اصطلاح آلترناتیو و به اصطلاح دموکراسی خواه و آزادی خواه و لائیک، سر انجام در طرح عمومی شان برای ساختن غولی وحشتناک به نام ایران، به نتیجه رسید و مخارج فیلم پرسپولیس و امثال آن و تمام سرمایه گذاری های رسانه ای در تحمیق افکار عمومی با فروش صدها میلیارد دلار اسلحه به میلیاردرهای عرب که شانزه لیزه را به تسخیر خود درآورده اند، جبران شد. ولی هدف این چند صد میلیارد دلار فروش سلاح های بنجل و از دور خارج شده به مشتی کاخ نشین عرب نیست، بلکه باید بیش از 60 درصد ذخائر نفتی و گاز جهان در منطقۀ خاورمیانه  و ثروت عظیم  دست نخورده ای که در افغانستان کشف شده است را در چشم انداز تمام گفتمان ضد دیکتاتوری فرانس 2 و فرانس 3 و غیره قرار دهیم تا مفهوم سینمای مرجان ساتراپی را درک کنیم یعنی مواردی که مرجان ساتراپی با تخیلات «آیرون میدن» قادر به درک آنها نیست.

 [پیش از این در بررسی آثاری که من به عنوان آثار مابین فرهنگی ایران مورد بررسی قرار دادم، همواره به این نتیجه رسیده ام که نه تنها چنین اثاری ارتجاعی و اساسا به عنوان اثر هنری نمی تواند مطرح گردد، بلکه به دقت  نشان داده ام که اتحاد غرب سرمایه داری با طبقۀ بورژوازی معامله گر و وابسته  در کشورهای حاشیه ای نظیر ایران است. کشور حاشیه ای در اینجا در رابطه با کشورهایی که به امپریالیسم جمعی تعلق دارند مطرح است.  و همان طور که در تحلیل سینمای ایران در محافل بین المللی و مابین فرهنگی دیدیم، اساسا سینمای ایران نمایندۀ فرهنگی و هنری ایران نبوده، بلکه کاملا بر عکس، نمایندۀ غرب در رابطه با ایران است. یعنی دقیقا همان نقشی که بورژوازی وابسته و معامله گر به عهده دارد : یعنی نمایندۀ امپریالیسم جهانی در کشور خود.]

بسیار خوب، تحت چنین شرایطی ما مشکل بتوانیم به حرفهای مرجان سارتراپی که می گوید فیلم او «سیاسی نیست» باور داشته باشیم. از این گذشته، معمولا هنرمندان و نویسندگانی که چنین موضعی را اتخاذ می کنند، و روی «سیاسی نیست» تکیه کرده و اصرار می ورزند، خصوصا وقتی که کار شان مثل مرجان ساتراپی سرتا پا سیاسی است، کاری نمی کنند به جز نفی واقعیت، برتولت برشت در بارۀ این موضوع می گوید :

«تنها در ادبیات نیست که باید علیه عادات مکانیکی و روزمره گی مبارزه کنیم. باید در ادبیات  و به همین گونه در زندگی مبارزه کنیم، بخصوص در زندگی. زیرا ادبیات از زندگی سرچشمه می گیرد. از این که به سیاستمداران بگوییم « به ادبیات دست نزنید» واقعا بیهوده است، ولی اگر به ادبیات بگوییم :«به سیاست دست نزنید» قابل قبول نخواهد بود.» (برتولت برشت. هنر و انقلاب)

واقعا باید پرسید که پس این همه امکاناتی که برای چاپ و فروش کتاب های مرجان ساتراپی بسیج کرده اند، و این همه امکاناتی که سخاوتمندانه برای فیلم او به کار برده اند، آیا ما باید باور کنیم که «سیاسی نیست» و فرانسوی ها تا این اندازه به کار یک نقاش سادۀ ایرانی که خودشان هم آن را رفو کرده و «چهار دستی» نقاشی کرده اند، علاقمند بوده اند. بسیج رسانه ها در سطح تلویزیون فرانس 2 و فرانس 3 و احتمالا دیگر شبکه های تلویزیونی، آیا پرسش بر انگیز نیست؟

با توجه به امکاناتی که برای تهیۀ فیلم پرسپولیس بسیج می کنند، که واقعا نقش مرجان ساتراپی را به نقشی کاملا حاشیه ای تبدیل می سازد، نام جف کونز(3) را تداعی می کند که «گلدن بوی» بود و در وال استریت کار می کرد، بعد وارد بازار هنری شد، و از جمله هنرمندان «هنر معاصر» است  که برای خلق آثارش دست به سیاه و سفید نمی زند، و هیچ یک از آثارش توسط خود او ساخته نشده، ولی صد نفر کارمند و کارگر و مشاور دارد، که تنها فرامین او را برای خلق اثری که او در ذهنش دارد به اجرا می گذارند. با این تفاوت که در مورد جف کونز، او کاملا به اوضاع مسلط است در صورتی که مرجان ساتراپی بیشتر (از دیدگاه من) شبیه آدمی است که جریان آب او را باخود می برد، و من یک لحظه باور نمی کنم که به عنوان مثال انتخاب صدای کاترین دونو انتخاب خود او بوده باشد،  در نتیجه تمام تبلیغاتی که پیرامون مرجان ساتراپی به عنوان سازندۀ فیلم به راه افتاد، واقعا پایه و اساس عینی و درستی ندارد، و علاوه بر این غالبا مطالبی که در نقدهایی تا کنون نوشته شده، نام دومین همکار او را غالبا از قلم می افتد، و مجموعا با مطرح ساختن مرجان ساتراپی به عنوان فیلم ساز، خصوصا نزد نسل جوان، به توهمات و سپس ناامیدی های بسیار زیادی دامن زده می شود.  

 

پا نوشت

 

 (1

http://www.youtube.com/watch?v=GEQuDfHmr3A

 

2)Michel Drucker

1)   Anne Saint-Claire

2)   Pierre Le Lay

3)   Armin Arefi. Dentelle et tchador. Edition de l’Aube.2009

 

4)   Jeff Konns

 

3

رسانه های آنگلو ساکسون

و دیگر کشورهای عضو ناتو،

سازمان پیمان آتلانتیک شمالی

 

نمی دانم فیلم و یا کتاب های مرجان ساتراپی به چند زبان ترجمه شده و در کدام کشورها در معرض فروش و نمایش قرار گرفته است. تنها  بر اساس مشاهداتم در مورد فیلم پرسپولیس می توانم بگویم که بر اساس لینک های موجود در یوتوب، علاوه بر زبان فرانسه، حداقل باید زبان انگلیسی، ایتالیایی، اسپانیایی و آلمانی  را نیز اضافه کنیم (که تمام این کشورهای بی شک عضو ناتو، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی هستند). به این ترتیب نمی توان از ابعاد تبلیغاتی که پیرامون آثار مرجان ساتراپی انجام گرفته شگفت زده نشویم، و حتی اگر بررسی خودمان را به همین فرانسه محدود سازیم، اغراق آمیز بودن آن را احساس نکنیم : به راستی هدف از این همه تبلیغات پیرامون مرجان ساتراپی چیست؟

بی شک، همان طور که پیش از این نیز مطرح کردم، چنین تبلیغاتی در پیوند تنگاتنگ با تمام موارد دیگری است که کشورهای عضو پیمان ناتو برای آماده سازی افکار عمومی برای حملۀ احتمالی به ایران به کار می بندند.

در کتاب سرژ حلیمی تحت عنوان «سگ های نگهبان نوین»(1) از پاتریک پوآور داروور که خبرنگار بازنشستۀ تلویزیون فرانسه است، نقل قولی می آورد که تا حدود زیادی روشنگر پرسش ما در این جا خواهد بود. پاتریک پوآور داروور می گوید :

«نقش ما در این جا این است که تصویر صاف و روشنی از جهان عرضه کنیم. صاف و روشن از هر نقطه نظر ولی منطبق بر منافع یک طبقۀ اجتماعی»

 

در همین کتاب از نوآم چامسکی نیز نقل قول جالبی می آورد : «نوآم چامسکی بی وقفه تکرار می کند که : تحلیل و افشای رسانه ها در کشورهای غربی به هیچ عنوان به نظریۀ توطئه تکیه ندارد. روزی دانشجویی از او پرسید : می خواهم دقیقا بدانم چگونه برگزیدگان رسانه ها را کنترل می کنند؟ و نوآم چامسکی به او جواب می دهد : همانطور که جنرال موتورز را کنترل می کنند. جنرال موتورز به خود آنها تعلق دارد.»(2)

 

فکر می کنم چنین تحلیلی از رسانه های غربی توسط منتقدین غربی تا حدود زیادی ما را از احوال گفتمان مدافعین آزادی بیان از پایگاه تلویزیون فرانسه آگاه سازد و یا این که حداقل ما را به فکر وادارد.

 

1)   Serge Halimi. Les nouveaux chiens de garde.Edition Raison d’Agir.2003

2)   P 32 همانجا

+ نوشته شده در 2010/11/14ساعت توسط حمید محوی |

فصل دوم

مختصری دربارۀ شیوۀ نقد و گسترش آن

البته این نوع کارهای تحلیلی، و با شیوه ای که من به کار برده ام، به شکل بسته بندی شده نیست، و می تواند در این جا و یا در جای دیگری توسط فرد منتقد دیگری  پی گیری شود و گسترش پیدا کند. به عنوان مثال تحلیل چهار ضلعی هایی که در این نوشته ها مطرح  کردم نسبت به کل چهار ضلعی های موجود در آثار مرجان ساتراپی بسیار اندک به نظر می رسد و یا گزینش موضوعاتی که از بین مقالات و مصاحبات خود نویسنده انجام داده ام، تمام این موارد انتخاب های خاص خود من بوده اند، و به هیچ عنوان تصور نمی کنم که حالت انحصاری داشته باشد. این روش تحلیل و نقد که تا حدود زیادی متأثر از شیوۀ تحلیل فروید می باشد (در موسی اثر میکل آنژ، و یا خواب و رؤیا در گرادیوا اثر یانسن) می تواند مورد استفادۀ هر فرد دیگری قرار گیرد، و این روش را تمرین خوبی برای کار نقد می دانم .

 

نگاهی به رسانه ها و سایت های انترنتی

پیرامون ساتراپیزاسیون میان فرهنگی ایران

فیلم انیمیشن «پرسپولیس»

تلویزیون های فرانسه

تلویزیون های اروپایی

و

کشورهای عضو ناتو

(سازمان پیمان آتلانتیک شمالی)

ناتوی فرهنگی

و

فلسفۀ هنر


1

در باب انحصارات رسانه ها و جایگاه نقد : خوشبختانه برای آنهایی که بخواهند در مورد آثار و فعالیت های مرجان ساتراپی جستجو کنند، می توانند به راحتی در انترنت انبوهی از مقالات و مصاحبات و لینک مربوط به او را در دسترس داشته باشند. در انبوه این گزارشات من تنها یکی دو تا مقالۀ انتقادی دیدم که از جانب محافل جمهوری اسلامی نوشته شده بود که فیلم پرسپولیس را ضد ایرانی ارزیابی کرده بودند و حاکی از این امر بود که دولت ایران به این فیلم اعتراض کرده است، ولی دلیل و برهان مشخصی و انتقاد متشکلی را مطرح نکرده و اعتراض دولت ایران تنها به عنصر «ضد ایرانی» محدود می شود.

در نتیجه تا این جا، فکر می کنم که نوشتۀ حاضر تنها تحلیل انتقادی است که به آثار مرجان ساتراپی می پردازد، ولی مسئلۀ اساسی برای تحلیل من بازشناسی داوطلب هنری برای جهان هنر است. آیا می توانیم این و یا آن اثر را به عنوان هنر بپذیریم یا نه، آیا این و یا آن اثر هنری است و یا ضد هنری؟ و به این ترتیب است که می توانیم برای آن تصمیم بگیریم. زیرا از دیدگاه من اثر هنری یا اصیل است و یا نیست. در صورتی که اصیل نباشد، یعنی وقتی انحرافی بودن آن به اثبات رسید، در این صورت ضد هنری و ضد فرهنگی خواهد بود. البته تحت شرایط خاصی می توانیم بگوییم که «ضد ایرانی» است، ولی انحراف همیشه جهان شمول است، و وقتی ضد ایرانی شد، ضد فرانسوی هم خواهد بود، چون که ضد هنری و ضد فرهنکی است. حال باید پرسید چگونه ممکن است اثری به اصطلاح هنری، با ماهیت انحرافی و جهت دهی شده می تواند در عین ضد ایرانی و ضد فرانسوی و ضد آمریکایی و ضد عرب و... ضد جهانی باشد؟ کمی دور تر به این نظریه خواهم پرداخت که برای انحراف (به ویژه در جهان هنر- به این دلیل که موضوع مورد نظر ما در این جاست) وجه جهان شمول قائل است .

حال به موضوع مراجع انترنتی باز می گردم. ولی علی رغم تمام این منابع اطلاعاتی و تبلیغانی که پیرامون مرجان ساتراپی مشاهده می کنیم، آنهایی که بخواهند با استفاده از کلید واژۀ «مرجان ساتراپی» بر حسب اتفاق به مقاله ای که من دربارۀ کارهای او نوشته ام دسترسی پیدا کنند، فکر نمی کنم حداقل به این زودی ها توفیقی به دست آورند، و باید از طریق دیگری جستجو کنند : و در صورتی که علم غیب داشته باشند، از طریق عنوان مقاله و یا از طریق کلید واژۀ «مابین فرهنگی ایران و جهان» مطمئنا به نتیجه خواهند رسید.

ولی خوانشگر فرضی و شوخ طبعی ممکن است بگوید که :

«خب، مقالۀ شما هر چند عالی باشد، ولی افراد برای جستجوهایشان آزاد هستند، و آنهایی که [مرجان ساتراپی] را جستجو می کنند، حتما نباید نقد شما را پیدا کنند!»

در پاسخ به این خوانشگر فرضی و شوخ طبع باید بگویم که ظاهرا حق با او می باشد. ولی فکر می کنم که چنین موضوعی بیشتر به مباحث زیبایی شناسی و احتمالا دموکراسی و اساسا جایگاه نقد، و به طور کلی موقعیت آموزش در سطح جامعه مربوط می شود. چرا که نقد به سهم خود نه تنها عهده دار اطلاع رسانی بوده  بلکه در مقام مؤسسۀ آموزشی و جزء لاینفک فعالیت هنری است. البته برای تمام این مطالب ما نیازمند توضیحات عمیق تر و عینی تری هستیم. کدام مؤسسه؟ و چگونگی رابطۀ فعالیت هنری، خلاقیت و یا مهارت فنی با نقد؟

 

  البته هیچ اجباری نیست که بدانیم چرا می گویند هملت اثر شکسپیر یک شاهکار است. ولی از زمانی که می گوییم «شاهکار» باید نشان دهیم که این شاه در کجای این کار تاجگذاری کرده است. و از سوی دیگر زمانی که به عنوان شهروند، آمدیم و اثری را به عنوان اثر هنری معرفی کردیم و پذیرفتیم، و آن را به همین عنوان دریافت کردیم، مسئولیت آن را نیز باید به عهده بگیریم و بگوییم که به چه علتی ما این اثر را اثر هنری می دانیم. و اساسا، خیلی ساده بپرسیم که  شاهکار به چه درد می خورد؟

حال خوانشگر شوخ طبع ما ممکن است بگوید، که ما اساسا چه نیازی به این حرفها داریم می خواهیم این کتاب و آن کتاب و یا این فیلم و آن فیلم را ببینیم و سرگرم شویم...

موضوع نقد حداقل به اندازۀ عمر جمهور افلاتون قدمت دارد، یعنی جایی که افلاتون از تعلیم و تربیت شهروندان نوجوان حرف می زند، تا جایی که حتی خواندن هومر را برای آنها ممنوع اعلام می کند، زیرا در ایلیاد و اودیسه کلماتی هستند که روح نابالغ نوجوانان را تحت تأثیر قرار می دهد و برای آنها مضرّ تشخیص داده می شود، علاوه بر این به عنوان دانای کل معتقد است که در داستا ن های هومر خدایان دست به اعمالی می زنند که از نظر اخلاقی برای نوجوانان مناسب نیست. البته افلاتون با چنین رویکردی برای ممنوعیت آثار، در و تختۀ کار نقد را منحل می کند.

با چنین مقدمه ای در باب نقد، می توانیم فورا نتیجه بگیریم که نقد اثر همواره در رابطه با موضوع آموزش و پرورش بوده و علاوه براین بر خلاف تصورات عمومی که خلاقیت هنری و یا به طور کلی خلاقیت و استعداد را به امور طبیعی و ژنی و مادر زاد نسبت می دهند، باید دانست که افراد همواره در رابطه با ذخیرۀ فرهنگی و هنری است که می توانند به خلق اثر تازه ای نائل آیند.

 

[ایو میشو] در توضیح مفهوم «کیفیت اثر هنری» می گوید :

«هنر را تحت تمام اشکالی که به خود می گیرد باید به عنوان فعالیتی مدون دانست که اصول و قواعد (و کدهای) آن دائما در حال تحول بوده و هست. به عبارت دیگر هنر شامل سیر تحولی و فرآیند خاصی است. هنرمند شدن، یعنی آموختن و عمل کردن بر اساس همین مجموعه قواعد و تکیه کردن بر آنها برای ایجاد اثر هنری.»(1)(ترجمه از من است)

 

و یا در قطعه ای که اخیرا از برتولت برشت در گاهنامۀ هنر و مبارزه منتشر کردم، می بینیم که او چه نقشی برای آثار تاریخی در نظر می گیرد :

 

«باید پرسید که اساسا آثار عهد قدیم به چه کار می آیند؟ که چنین آثاری برای بررسی و پژوهش در اختیار هنرمندان گذاشته شود تا از آن به عنوان قواعد و اصول فنی، برای خلق آثار جدید و  آثاری که ما به آنها نیازمند هستیم استفاده کنند.» (2)

 

در این جا مشاهده می کنیم که تمرکز روی اشیائی است که در طول تاریخ انباشت و به عنوان اثر هنری بازشناسی شده و باز شناسی اثر هنری نیز – همانا – به عهدۀ نقد و زیبایی شناسی است. و علاوه بر این در رابطه خلق اثر هنری تازه نزد هنرمندان و شهروندان نقش آموزنده دارد.

بر این اساس، تا اینجا ما نشان دادیم که تا چه اندازه نقد در پیوند با خلاقیت و خلق اثر هنری تازه می تواند حائز اهمیت باشد.

ولی ما هنوز از روشن ساختن وضعیت نقد کمی دور هستیم. زیرا موضوع خلاقیت هنری، قویا با موضوع آزادی بیان به عنوان حقوق شهروندان در پیوند تنگاتنگ است. به عبارت دیگر آنهایی که می خواهند هنر را از سیاست جدا کنند و یا مثل مرجان ساتراپی دائما تکرار کنند که «کار من سیاسی نیست»، واقعا راه گریزی ندارند.

در نتیجه با توجه به پیوند اجتناب ناپذیری که خلاقیت هنری با وضعیت آزادی بیان در سطح اجتماعی دارد، (مضافا بر این که خود مرجان ساتراپی نیز دائما وارد چنین مباحثی می شود و از آزادی بیان حرف می زند)، برای ارزیابی اثر هنری نیز شاخص های خاصی مطرح می گردد (یعنی باید مطرح گردد) که به امور اجتماعی مرتبط می باشد، نظیر حق آزادی بیان و حق دسترسی به آموزش و حق دسترسی به رسانه ها. و به این معنا که ما نمی توانیم اثری را که نه تنها محصول امتیازات منحصر به فرد در موقعیتی اختناق آمیز برای عموم بوده و یا به دلیل منحصر ساختن بیان و ابزار آن به خود، ناقض حقوق بشر بوده به عنوان اثر هنری ارزیابی کنیم. مضافا بر این که نه تنها به شکل عینی از چنین امتیازی برای منافع عمومی استفاده نمی کند، بلکه زمانی انحراف باز هم عمیق تر می شود که اثر ظاهرا هنری در تبانی با طرح های جنایت کارانه باشد.

من سعی می کنم این موضوع را باز هم با جملات دیگری تعریف کنم : می توانیم بگوییم که اثری - که به عنوان مثال -  در تبانی با سیاست جنایتکارانه و ژنوسید است و یا تبلیغ نژادی می کند، هر چند که تمام امکانات فنی را رعایت کرده باشد، نمی تواند به عنوان اثر هنری ارزیابی شود.

موضوع بحث هنر و سیاست البته بسیار قدیمی است در یونان عهد قدیم در محافل فلاسفه همواره شاهد رویارویی دو نظریه هستیم: نظریه ای که هنر را مشاهدۀ ناب می داند و نظرِ مقابل که هنر را حامل جهان بینی جهانی در حال تحول دانسته و به همین علت آن را سیاسی ارزیابی می کند زیرا ابزار کار چنین تحولاتی را نشان می دهد.

دراین جا می توانیم موضوع «والاگرایی» در اثر هنری را نیز مطرح کنیم که به اعتقاد من متن فروید «دربارۀ موسی اثر میکل آنژ»، برای روشن ساختن چنین موضوعی، واقعا اجتناب ناپذیر است، و به هزار و چهار صد و چهارده دلیل باید آن را خواند. در این تحلیل کم نظیر فروید است که ما با موضوع نقد به عنوان اثر هنری که عین والاگرایی است آشنا می شویم. نقد در این حالت یعنی ارتقاء مفهومی برتر و والاتر. و در موسی اثر میکل آنژ در توضیحات بسیار دقیق فروید است که کشف می کنیم که میکل آنژ چگونه موسی به عنوان شخصیتی تاریخی که در اصل فرمان کشتار قوم بت پرست را صادر می کند و یک شبه بیش از سه هزار نفر را به قتل می رساند، در برداشت میکل آنژ، یعنی موسی ی مدرن، می بینیم که او (موسی اثر میکل آنژ) از عمل خشونت آمیز امتناع می کند، و همین امتناع از ارتکاب به عمل خشونت آمیز است که جوهر اصلی والاگرایی نزد هنرمند را تعریف می کند.

و مشخصا روی همین نقطۀ حساس و بنیادی است که هنرمندان معمولا با قدرت های حاکم روبرو می شوند. زیرا هنرمندی که به خلق اثر واقعا هنری نائل آمده باشد، به عبارتی کاملا مشخص، بیعت گذار بوده، یعنی قانون تازه ای را مطرح می کند، و به این ترتیب است که به جایگاه پدر فرهنگی ارتقاء می یابد، و از همین رو برای دولت ها و قدرت های حاکم به رقیب غیر قابل تحملی تبدیل می شود. چرا که دولت ها قانونگذاری را از آن خود می دانند و می بینند که در عرصۀ فرهنگی و هنری و حتی علمی رقبای دیگری نیز دارند. به همین علت است که قدرت ها سعی می کنند تمام این فعالیت ها را به نفع خودشان جهت دهی کنند.

و شگفتی زندگی در این جا آشکار می شود، و سرنوشت هنرمندان اصیل به سرنوشت قوم یهود در عصر فراعنۀ مصر شباهت زیادی پیدا می کند، یعنی پیروزی گروهی بردۀ بی سلاح در مقابل بزرگترین قدرت زمانه. هنرمندان اصیل نیز علی رغم تمام قدرت های حاکم و روش های انحرافی که برای تداوم حکومتشان به کار می بندند، پیروز و ماندگار شده و به انباشت فرهنگی و هنری و علمی برای اکنون و آینده تبدیل می شوند.

 

با این مقدمۀ مختصر، به پرسش های کنایه آمیز خوانشگر فرضی و شوخ طبعمان باز می گردم، و برای پاسخ گویی به او  پرسش او را به شکل دیگری مطرح می کنم، و از او – از او و شما و ایشان و از خودم -  می پرسم که اگر جستجوی مرجان ساتراپی به دریافت گاهنامۀ نامۀ هنر و مبارزه و نقدی که  کارهای او را  در بعد میان فرهنگی ایران مورد بررسی قرار داده است نیانجامد و یا هر نقد دیگری، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و اساسا می توانیم این پرسش را به شکل کلی تری مطرح کنیم، و بپرسیم که اگر اثر هنری به نقد و انتقاد آن نیانجامد چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 واقعه ای که روی خواهد داد، چنان که عملا در رسانه ها مشاهده می کنیم، این است که جهان عرضۀ کالاهای فرهنگی و هنری یا بازار هنری با جهان نقد تلاقی پیدا نمی کند و ما تنها با انبوهی از تزئینات و تبلیغات فریبندۀ محافل قدرت و تجارت سروکار پیدا خواهیم کرد، و شماری از صفحاتی که توسط فرصت طلبان، یعنی همان ابن الوقت هایی که  همیشه در انتظار «خبر مهم» به کمین نشسته اند تا در فرصت مناسب و سر به زنگاه از شگفتی ها و عجایب زمانه، ما را مطلع سازند، و این گونه منتقدین و کارشناسان هنری نیز  به همان یکی دو صفحۀ کار زار و یا بهتر بگوییم مجیزه گویی های حرفه ای و مشتی دعاوی بی پایه و اساس را به حال خود رها می کنند، و پاسخ گو هم نیستند و تا معجزۀ بعدی نیز خبری از آنها نمی شود.

متأسفانه غالب خوانندگان نیز از این گونه مطالب بیش از این انتظار ندارند، و اساسا کمتر به سراغ چنین نقدهایی می روند، زیرا که هنوز یا عادت به چنین خوانش هایی ندارند، و یا طبیعتا از آنجایی که چنین نقدهایی به مطالبی نمی پردازد که به منافع عمومی آنها مربوط باشد، در نتیجه افکار عمومی نیز اهمیت چندانی برای چنین نقد هایی قائل نمی شوند، و دربارۀ آنها نمی اندیشند، و یا خیلی به سادگی وقت و فرصت چنین کارهایی را ندارند، و قدرت های حاکم نیز این را می دانند، در نتیجۀ نظام اقتدارگرا با دستگاه های عریض و طویل و سوپر مدرن تبلیغاتی خود هر آن چه را که بخواهد در اذهان عمومی تزریق می کند.

 

به این ترتیب، متأسفانه همان اتفاقی که در دنیای سیاست روی می دهد در جهان هنر نیز به وقوع می پیوندد، به ویژه وقتی که هنرمند دعاوی خاصی را در اثرش و یا در گفتمان عمومی اش مطرح کرده باشد،  به این معنا که در برخی موارد دعاوی هنرمند و نیّت او موفق از آب در نمی آید (به عنوان مثال، دعاوی دموکراسی و آزادیخواهانه و غیره) نه در نظریه و نه در عمل با واقعیات تطبیق نمی کند و انتظاری که از آثارش دارد به نتیجۀ تعیین شده نمی رسد.

 

پانوشت

1)    Yves Michaud. Critères esthétiques et jugement de goût. Ed HACHETTE Littérature.Coll Pluriel ARTS.1999. p35

2)    Bertolt Brecht. Ecrits sur la littérature et l’art 1. Sur le cinéma.1920-1929. L’ARCHE. travaux 7. 1976 در باب ضرورت هنر در دوران ما           

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2010/11/13ساعت توسط حمید محوی |